X
تبلیغات
رایتل
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1387

 * به نام او... * 

سلام...یه سلام ساده به همه ی کسانی که فراموشم کردن و همه ی اونایی که هنوز گاهی ازم یاد میکنن...اینبار خیلی دیر اومدم اما به احتمال زیاد این بار آخریه که توی این وبلاگ مینویسم...دیگه اینجا رو مثل روزای اول دوست ندارم یا شاید دلیلی برای نوشتن اینجا ندارم...چون دیگه همه چیز عوض شده و زندگی دوباره روزای شیرینشو بهم نشون میده لحظه های پر از عشق اما عشقی که ارزشی بیشتر از عشقای بیرنگ و معنی امروزی داره... 

 مدتیه که خدا دوباره روزای قشنگشو نشونم میده و حالا از شرایطی که دارم خوشحالم و نمیخوام دیگه در حسرت پرواز باشم چون حالا عشقی تو دلمه که با بودن اون دو تا بال برای پریدن دارم حالا دیگه شوق پروازه که منو با خودش از اینجا میبره... 

بالاخره رسید روزی که بارها دربارش همینجا صحبت کرده بودم ولی با یه دنیا غم از اینکه اگه اون روز برسه چیکار کنم؟چون فکر میکردم اون عشق کذایی همیشه با من میمونه و هیچ عشقی جاشو برام پر نمیکنه اما حالا با یه دنیا نفرت از دانشگاه بیرون میام و برای روزای از دست رفتم تاسف میخورم...درسم تموم شد و بعد از ۴ سال با نفرت عمیق از کسیکه دوستش داشتم خیلی راحت و خونسرد با دانشگاه و بچه ها و آدما و خاطرات خوب و بدش خداحافظی کردم... 

حالا اومدم برای بار آخر حرفای دلمو اینجا بگم و برم...نمیدونم چندنفرتون اینجا رو میخونید و نمیدونم خود اون هم اینجا رو میخونه یا نه اما اینجا برای من تنها جاییه که میتونم توش بلند داد بزنم و بگم... 

ازت متنفرم... 

از تو که کینه رو بهم یاد دادی و ۴سال فقط مشق نفرت و بیرحمی و سنگدلی کردی 

از تو که از اذیت و رنجش دیگران لذت میبری 

متنفرم 

و امیدوارم دیگه هرگز نبینمت...  

 

نمی دانم چرا شروع شد یا چگونه اما شروع شد... اواسط تموز شاید هم اوائل ...
راستی،نگو فقط سیاه می نویسی ... خاکستری و سفید هم بلدم ... باورت نیست؟؟ ... روزهای اول که یادت نرفته؟ ... 

جواب را ؟ ... میدانم !ولی منتظرم بشنوم ، هنوز (( نه )) شنیدن هم لذتی دارد! ... آخرِ قصه ، اولش بود ... من مقدمه ها را نمی خواندم .لجباز نبودم از بچگی ... و داستان پرداز هم ... راستی مهربان بودم ، نه ؟ ...
 قصه ها با نگاه و لبخند آغاز میشود ... مال ما ولی نه ! ... از سر کنجکاوی بیشتر ... تجربه ای تازه ... ولی بد رقم پاگیرمان شد ! ... درست گفتم ؟؟ ...
سراغ که نمی گیری... پس خبر نداری ... زحمتت زیاد شده ... باید از نو بشناسی ... نقطه سرخط ...  

گریه هم نمی کنم ... نمی شود ... اشکهایم را فروختم و کاغذ خریدم ... با قلم ... تا خط خطی کنم ... گران هم فروختم ... نه ! گران خریدند ... خلاصه کارت در آمده... هر چند توفیری نمی کند ... 

  

 وقتی میگی از صداقت ، لحن حرفات چه عجیبه
گریه های بی بـهونه ت ، به گمونـم یه فریـبه
بازم اون حس غریبه که نشسته توی چشمات
منـو می بره به تردید ، نکنه دروغه حرفات
دیگه باورت ندارم
تو واسم یه برگ زردی
مثه نقاشی رو دیوار
حسرتی ، یه آهِ سردی
   

دیگه باورت ندارم
عاشقِ بدون احساس
آخر خط نگاهت
یه فریب کهنه پیداس

دیگه باورت ندارم
نگو عاشقی دوباره
میدونم بود و نبودم
واسه تو فرقی نداره

دیگه باورت ندارم
بسه این قافیه بازی
از رو سادگی میگفتم
تو واسم ترانه سازی

نه دیگه  بسه ترانه
ساده میگم ، برو جونم
باورت برام محاله
به سلامت.من میمونم...  

*برای حسن ختام نوشته هام سیر گذشت ۴سال از تک تک روزای زندگیم...  

 

۴سال پیش...  

با یک سلام ساده غزل فتح ِباب شد

یک عمر عاقلی همه نقش ِ بر آب شد

 

چیزی شبیه ِ حادثه در من حلول کرد

وقتی دلم برای نگاهت خراب شد

 

دیگر کسی حریف ِ من ِ عاشقت نبود

ساعت ، مسیر ِ عقربهء التهاب شد

 

گاهی تمام ِ ثانیه ها نور بود و شور

گاهی جهان قصیده ای از اضطراب شد

 

هر لحظه ام بدون ِ تو یک قرن می گذشت 

تقویم و روز و ماه و زمان بی حساب شد

 

با این وجود حال ِ خودم سخت خوب بود

انگار  سرنوشت ِ دلم  انتخاب شد...    

 و حالا...   

 

می خواهم از فکرت بپرهیزم ، خداحافظ

این نامه ها را دور می ریزم ، خداحافظ


دیگر نگو سو تفاهم بود بین ما

از داستان های تو لبریزم ، خداحافظ


بی شک خیالت را به آهویی دگر دادی

بگذار از دام تو بگریزم ، خداحافظ


دست از نگاه پر دروغت می کشم ، آن را

بر گردنی دیگر می آویزم ، خداحافظ


چون تازه رودی از نگاه پاک من بگذر

اینجا اسیر دست کاریزم ، خداحافظ


حالا تو در خوابی و من تا صبح می بارم

خورشید بی مهر سحرخیزم ! خدا حافظ


از حال و روز و روزگار من چه می پرسی

باشد...بدان...خیلی غم انگیزم ، خداحافظ


هر روز با رنگی به سویم آمدی ، من ، باز

آن دختر مغرور پاییزم ، خداحافظ


حال و هوایت را به نسیان می دهم ، این بار

می خواهم از فکرت بپرهیزم ، خداحافظ ...  

 

اینم حرف آخرم با تو: 

 

اونقدر تلخ شدم که دیگه با تمام اطمینان میگم تا روزی که زندم و حتی بعد از مرگ نمیبخشمت.ممکنه بازم با خودت بگی مهم نیست ولی مهم بودن یا نبودن برای تو برای منم مهم نیست چون اونقدر خوب درس کینه رو بهم دادی که دیگه هرگز بدیهای با قصد و غرضت رو فراموش نمیکنم و حتی مثل آدمای به ظاهر خوب برات آرزوی خوشبختی نمیکنم و اطمینان دارم روزی جواب بدیهات رو میبینی 

راستی امانتیهامو هم حلالت نمیکنم تا وقتی دستت باشن 

 

دوستای خوبم دیگه دارم میرم...یه نفر منتظرمه که برام خیلی عزیزه و شاید اگه نباشه زندگی برام معنایی نداره... 

شاید یه روزی بازم برگردم اما حتما به همه ی شماهایی که منو یادتونه سر میزنم 

دوستون دارم و براتون آرزوی شادی و خوشبختی میکنم 

 

خداحافظ....