X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1386
happy valentine day

سلام سلام سلام...با یه دنیا شرمندگی ...با یه عالمه تشکروشادی .شرمنده از اینکه این همه مدت که نبودم نتونستم به کامنتای قشنگتون پاسخ بدم و بهتون سر بزنم.تشکر به خاطر این همه محبتتون و اینکه خیلیاتون نگران من ناچیز شده بودین و شادی به خاطر داشتن دوستای به این خوبی که هیچوقت تنهام نمیذارن...امیدوارم همتون منو ببخشید.منم قول میدم جبران کنم.

بعد از آخرین پستی که گذاشتم تا همین چند روز پیش درگیر امتحانا بودم.تازه دارم یه نفس راحت میکشم.میدونم اغلب شما ها هم این چند وقت سرگرم درسا بودین.به هرحال بالاخره موفق شدم بیام تا از شرمندگیتون درام.

امسال زمستون حسابی دلش از دست آدما پر بود.البته بازم مثل همیشه قشنگ بود اما انگار میخواست حسابی تلافی تنهاییاشو دراره.اونم مثل من وقتی دلش میگیره میباره و میباره تا اشکاش تموم شه...

 

زمستون تنها فصلیه که آغازش با یه جشن قشنگ مثل یلداست.اواسط فصل با یه جشن قشنگتر مثل ولنتاین و آخرشم با جشن نوروز.بنابراین این بار باید به مناسبت ولنتاین یه تبریک اساسی به همه ی عاشقای واقعی بگم.خوش به حال اونایی که میخوان یه جشن دونفره ی خوشگل بگیرن.جای منم خالی کنید...هم جای منو هم جای وفا و عشق و صداقت و صمیمیت رو که دیگه تو دکان هیچ عطاری حالاحالاها پیدا نمیشه!!!

آخه این جشنا تا وقتی قشنگه که همه ی اینا با عشق آدما همراه باشه.تا وقتی که آدما کلک و بی معرفتی رو با علاقه و صداقت عوض نمیکنن، تا وقتی که بعضی آدما اون قدر کینه ی عشقو تو دلشون گرفتن که براشون بیوفا بودن و تنها گذاشتنشون جذابتر و قشنگتر از موندن و وفاداریه دیگه عشق عشقِ واقعی نیست که ارزش جشن گرفتن رو داشته باشه.

بگذریم...به هرحال همه ی این روزای تنهایی هم میگذره.تنها چیزی که میمونه خاطراته و شناختی که از آدمای دور و برمون پیدا میکنیم.کاش آدما یه روز بفهمن که دیگران به خاطر نامهربونی و غرور بیجای اونا چه تاوان سنگینی رو پس میدن...

 

 من در آینه شکستم،

وقتی تو نامهربان بودی...

پنجره های آفتاب را بستم،

وقتی تو نامهربان بودی...

در گیسوانم تنهایی تنید و در انگشتانم

جوهر نام تو خشکید...

ریشه ی عشق داشت در آب راکد مانده میگندید

عشق را از ریشه اش جدا کردم

وقتی تو نامهربان بودی...

تشنگی، با ماهی همزاد است

غربت با من.

آن روز، که ایمان بود

که قلب مهربان خورشید

در دست های باز پنجره های سپید می تپید،

که لبخند من، در آینه می رقصید،

تو نامهربان بودی...

و امروز که عشق را در سبدی شکسته حراج میکنی،

جیب های من از آرزو تهی است!!!

عشق،

چه آهنگ دلپذیری بود

آن روزهای دور

وقتی تو

نامهربان بودی...

 

تو دنیا یه چیزایی هیچوقت ماهیتشون عوض نمیشه منظورم شرایطیه که برای آدما میسازن.مثل غروب که هر وقت تنگ غروب با خودت خلوت میکنی یاد خاطره هات میفتی و اونقدر غرق خاطرات خوب وبدت میشی که متوجه نمیشی اشک تمام صورتتو خیس کرده. اگه آدم فقط یک بار عشق واقعی رو تجربه کرده باشه حتما یه زخم کاری هم رو دلش جا خوش کرده.اونوقت هروقت تنگ غروب به خاطراتت فکر میکنی سر زخم کهنه دلت وامیشه و دلت حسابی از خودت و روزایی که داشتی میگیره.جالبه که غروب همیشه با خودش خاطراتی رو به یاد آدم میاره که اغلب ازشون گریزونه.خاطره ی رفتنا و تنها گذاشتنا.خاطره ی شکستن غرور و دیده نشدن عشقا.خاطره ی بیوفاییا و گذشتنا.خاطرات چشم انتظاریا و نیومدنا...

 

زمستان است...

آخر قصه...

تو مرا با سفر شکستی،

تو چشم مرا به جاده های بی انتها بستی،

تو مرا در بهار قلبم شکستی...

و من تمام پاییز،

ایستادم با دردهایم در مقابل آینه،

تا با آب و آفتاب و باد

دیداری کنم و با پیوند شکسته های خود

انسان تازه ای در آینه صدا کنم.

وقتی تو رفتی،

من خواب ستاره ها را میدیدم،

که در آسمان ابری خانه ام کاشته بودی.

و خواب درخت گیلاس و شکوفه های سیب

که در سایه بانش فرش سبز خوشبختی مرا پهن کرده بودی...

کاش خواب تو را میدیدم

با چمدان سفرت که برای همیشه میرفتی...

برف میبارد از آسمان

امروز که زمستان است و آخر قصه...

و من واژه ها را به جای آدمک برفی

با برف میسازم.

واژه ی عشق و دروغ.

واژه ی عشق تو و

تنگ غروب...

 

خوب یادمه روزی رو که برای همیشه از دلم رفت...اون روز یه جمله ای بهم گفت که شاید خودشم انتظار گفتنشو نداشت.گفت: "عزیزکم غصه نخور.خدا بزرگه همه چیز درست میشه..."آره خدا بزرگه.همه چیز هم درست میشه الا زخمی که روی دلم باقی گذاشتی با حرفات...

 

بازم بگذریم حیفه اینجا حرفای تلخ بزنیم.به هر حال امیدوارم جشن ولنتاین به همه ی اونایی که معشوق واقعی دارن خوش بگذره و وقتی با همن برای به هم رسیدن همه ی عاشقا دعا کنن.

خدا کنه همتون کوتاهی منو ببخشید و بازم با گرمای حظورتون این خونه ی کوچیک خودتونو گرم کنید.دفعه ی بعد که آپ میکنم احتمالا آخرین آپ سال 86 هست و به مناسبت روز تولدم.البته احتمالا...

 

با همه ی شما هستم:

سبز باش چون برگهای بهاری، آبی باش چون آسمان و صورتی و جوان بمان مثال شکوفه های گیلاس...

 

شاد باشید...