X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1387
این روزای خاکستری...

سلام دوستای گلم.من کیم؟ای بابا حق دارید به جا نیارید.واقعا شرمنده ی همتونم.نمیدونم چطور باید معذرتخواهی کنم و این همه بدقولی رو جبران کنم.پس مجبورم تسلیم شم و هر مجازاتی رو قبول کنم.حتی اعدام!!! ای بابا چه قدر عصبانی!!!حالا من یه چیزی گفتم شما جدی نگیرید.اگه نظر منو بپرسید میگم یه فرصت دیگه بهم بدید قول میدم دختر خوبی بشم.آخه همشم که تقصیر من نبود.این چند وقته اونقدر اتفاقای جورواجور برام افتاد که هر کدومش یه مدت حسابی فکر و ذهنمو مشغول کرد.راستش الانم که دارم مینویسم یه کمی گیجم.یه جورایی دلم گرفته.با اینکه این روزا دوباره روزای شیطنتامون توی دانشگاست اما از طرفیم هر روز که میگذره روز بعد یه خاطره از سالای قبلو به یادم میاره.هنوزم اون روزا رو با جزئیات و تمام حرفو حدیثاش یادمه.خاطرات روزایی که هنوزعاشق بودم.هنوز با تمام وجود دوسش داشتم.تو همچین روزایی بود که همه ی فکرم مشغول این بود که روز تولدش چطور میتونم سورپرایزش کنم و کاری کنم که از ته دل خوشحال بشه که احتمالا نشد.اون روزا جلو چشمامن این روزا.روزایی که هنوز کلک و زشتی و نامردی رو تو چشمای اطرافیانم ندیده بودم.روزایی که صدای هیچکس جز صدای کسیکه باور داشتم صادق و یکرنگه تو گوشم نبود.اون روزا خیلی ساده و بی ریا حرف دلمو میزدم و بر خلاف عقیده ی دیگران باور کرده بودم که اونم پاک و بی شیله پیله به حرفای دلم گوش میده.با اینکه هیچوقت شنونده ی خوبی برای حرفام نبود و میدونستم که آخر حرفام به خودم میام و میبینم خوابش برده اما هیچوقت از راهی که میرفتم پشیمون نبودم اون روزا مثل یه دختربچه ی صاف و بی ریا بودم با وجود اینکه می دونستم اون رفیق راه نیست اما دلم دست بردار نبود!

میدونستم یه روز میری میدونستم که خودخواهی

میدونستم دلت دوره رفیق نیمه ی راهی

دل و حرمت شکستی تو اینه رسم وفاداری

دلم زخمی دنیا بود خیال کردم دوا داری

از همون اول میدیدم که تو بغض من نبودی

تو رو با خودم میدیدم اما تو یه سایه بودی

تو نگات عشقی ندیدم که بشه به خاطرش مرد

کبر و خودخواهی محضت مث زالو دلمو خورد

اون روزا با همه ی خوبی و بدیهاش گذشت.فراموش نمیکنم روزایی رو که دفترمو باز میکردمو با ذوق و شوق کودکانه ازعشقم می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم تا روی دفترم خوابم میبرد.گاهی ساعتها باهاش حرف میزدم.وقتی به خودم میومدم می دیدم چشام خیس اشکه. تو خیال همیشه با دساش که تو خیال من همیشه گرم بودن اشکامو پاک میکرد. راستی نمیدونم دستاش گرم بودن یا نه؟ آخه هیچوقت تو دنیای واقعی دستشو نگرفته بودم اما خب من دستاشو گرم دوس داشتم. همیشه عالم خیالو با اون بیشتر از بودن با اون تو دنیای واقعی دوست داشتم.چون اون هیچوقت تو واقعیت به فرشته ای که تو خیالم باهام بود شبیه نشد.حتی به شدت از اون تصویر دور بود.اون تو دنیای خیالی طاقت دیدن اشکامو نداشت و اشکای سردم با دستای اون از رو صورتم محو میشد اما تو دنیای واقعی انگار برعکس بود.یعنی دیدنش براش راحت بود یا دوست داشت!!!

اشکای یخیمو پاک کن درای قلبتو وا کن

صدای قلبمو بشنو من چه کردم با دل تو

کاشکی تو لحظه ی آخر عشقو تو نگام میخوندی

قلب تو صدامو نشنید رفتی با غریبه موندی

بالاخره یه شب همه چی تموم شد.اون شب کذایی اونقدرفشار باری که روی شونه هام تحمل میکردم زیاد بود که بعد از مدتها زیر فشار این بار کمر خم کردمو ناگهان از دردی که تو قلبم پیچید از خواب دوساله بیدار شدم.اون فرشته تبدیل شد به بدترین و سختگیرترین قاضی روزگارشد که سخت ترین مجازات رو برای 2 سال عشق برید.خداحافظی از 2 سال خاطره طی چند دقیقه!!!وقتی برای بار آخر ازش خداحافظی میکردم گیج و منگ بودم.اولش یه کم سخت بود اما کم کم فهمیدم که در مورد همه چیز اشتباه میکردم.اما پذیرفتن اشتباه اونم اشتباه به این بزرگی خیلی سخته.

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بیوفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

میسوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرفا

تا مدتها نمیتونستم باورکنم که چنین اشتباهی کردم.واقعا انگار از یه خواب طولانی بیدار شده بودم.بعد از یه مدت که همه چی به حال اولش برگشت دوباره گاهی نگاها و بعضی کلاما بدجوری رنگ و بو داشتن.گاهی صداقت رو میشد تو بعضیاشون دید اما دیگه باور نمیکردم.دیگه اعتماد نمی کردم.آخه من یه بار با تمام وجود باور کرده بودم که صداقت و وقار رو در وجود کسی که دوسش دارم دیدم ولی بعد به اشتباهم پی برده بودم و البته تاوان خیلی سنگینی هم به خاطرش داده بودم.حالا دیگه اون دختربچه ی ساده ی گذشته نبودم.دیگه همه چیز دنیارو قشنگ و قابل اعتماد نمی دیدم.دیگه خیلی چیزا پیش چشام زشت بودن.تنهایی رو با همه ی وجودم حس میکردم اما نه به اندازه ی وقتی که عاشق بودم چون عشقم هیچوقت حتی برای چند لحظه به معنای واقعی کنارم نبود تا من بتونم عشق رو در کنار جفت بودن و ما شدن تجربه کنم.در عوض اون همیشه در مقابلم بود.یعنی من عاشق کسی بودم که همیشه در جبهه ی مقابل من بود.عاشق کوهی از غرور بودم.غروری که معلوم نبود برای چیه.به هر حال دیگه تن به اشتباه گذشته ندادم فقط هرازگاهی و بیشتر تو غروبای پاییزی دلم دوباره هوایی میشد.

ابرای پاییزی دلگیر من/جووترای چهره ی پیر من

چشمای من بی خبرای ساده/منتظرای دل به جاده داده

مردمکاتون به کجا زل زدن؟/باز مژه هاتون به کجا پل زدن؟

کاشکی بدونید که دارم هنوزم/از اشتباه قبلیتون میسوزم

با اینکه هیچکس نیومد پیش من/شب زده راه چشمای درویش من

تنها نبودن حتی یک دقیقه/با تنهایی که بهترین رفیقه

تا اونجایی که به خاطر دارم هیچوقت از ته دل خوشحالم نکرد.من اونو خوب و دوست داشتنی شناخته بودم اما اون هیچوقت برای اثبات خوب بودنش تلاشی نکرد و شاید به قول یه دوست واسه پر کشیدن من آسمون نبود.اما من دوسش داشتم.هیچوقت نخواست بفهمه ولی من عاشقش بودم.نمیدونم هنوزم دوسش دارم یا نه اما اگرم داشته باشم دیگه از قالب عشق بیرون اومده.اون کاملا هدفمند راهشو پیش گرفته بود اما نمیدونم به هدفش و چیزی که میخواست رسید یا نه؟

اوایل نمیتونستم ببخشمش اما بعد از چند ماه که به حرفای روز آخرش فکر میکردم فهمیدم دوست داشتن کسی که خودش میگه لایق عشقم نیست واقعا بی معنیه.وقتی به اینجا میرسم یاد اون جمله ی معروف میفتم که میگه دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف در محبته...اونو بخشیدم اما هرگز فراموش نمیکنم...

اما حالا دیگه همه چی تموم شده.یا شایدم همه چی برای من از اول شروع شده.به هر حال تازه به آرامشی میرسم که 2سال ازش محروم بودم.فقط گاهی یه دلتنگی کوچیک و بچه گانه به سراغم میاد و باعث میشه من اون لحظه بعد از مدتها چنین آپی بکنم که شاید خیلیاش براتون تکراریه اما لااقل منو آروم میکنه...به قول رضا صادقی:

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره

اما خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره

اما بازم به خودش میاد و سوسو مسزنه

باز حیاط خلوت سینمو جارو میزنه

میگمش تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی؟

به روی خودش نمیاره میپرسه با منی؟

با کیم؟ با توی عاشق پیشه ی سر به هوا

با توی دیوونه ی در به در بی سر و پا

با تو که هرچی دارم میکشم از دست توئه

با تو که هرجا میرم مسیر دربست توئه

کی میخوای دست از سر آبروی من برداری؟

کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری؟

کی میخوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات؟

سر به راه بشی و دنیا رو نذاری زیر پات

درسته که پر پروازمو قیچی کردن اما قرار نیست برای همیشه تو حسرت پرواز بمونم.برای پریدن دو بال لازمه:عشق و عقل.پس هنوز میتونم با فکر و سر فرصت بال عشقو برای خودم بسازم.کافیه بخوام تا بتونم...

بازم یه کم طولانی شد اما بعد از دو ماه و اندی حق بدین که کلی حرف واسه گفتن داشته باشم.

از حالا باید کم کم برای امتحانات ترم آماده بشم.حسابی سرم شلوغ میشه تا بعد از امتحانا اما سعی میکنم زیر قولم نزنم.آپ بعدی میمونه برای بعد از امتحانا هرچند که بلافاصله ترم تابستون شروع میشه.

امیدوارم همتون شاد و موفق باشید و برای شادی و موفقیت منم دعا کنید...

با آرزوی بهترینها

خدا نگهدار