X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1386
تولد من و بهار...

۳...۲...۱...

شمارش معکوس واسه افتادن از بغل خدا تو بغل یه فرشته به اسم

مامان

به خدا گفتم من تو دنیا دلم برات تنگ میشه...

خدا گفت یکی از فرشته های من با تو هست که یادت میده چه طوری با من حرف بزنی...

پرسیدم اونجا من تنهام؟

خدا گفت اون فرشته هرجا که بری باهات میاد...

دوباره پرسیدم اونجا خطرناکه کی ازم مراقبت میکنه؟

خدا گفت اون فرشته باتوهست و به قیمت جونش ازت مراقبت میکنه...

پرسیدم اون فرشته چه جوریه؟اسمش چیه؟

خدا بهم گفت اسمش مهم نیست اما میتونی مامان صداش کنی...

با چشمای گریون خدا رو بوسیدم و با فرشته ها خداحافظی کردم.همه جز من خوشحال بودن حتی صدای خنده و شادی چند نفراز اون پایین جایی که اسمش دنیا بود میومد.اما من هنوز میترسیدم...

هنوز چشام پر از اشک بود که فرشته های خدا با یه هورای بلند منو انداختن تو دامن یه فرشته ی دیگه...یهو به خودم اومدم و دیدم از بهشت و خدا و فرشته ها خبری نیست.هیچ کدوم از دوستام که تو بهشت باهاشون بازی میکردم نبودن.من گریه میکردم و بقیه میخندیدن.میترسیدم خدا رو میخواستم.احساس کردم اون فرشته ای که تو بغلش بودم داره همه ی تلاششو میکنه که آروم بشم.همش مثل خدا منو میبوسید.تازه یادم افتاد که خدا گفت یه فرشته هست که خیلی دوست داره...فهمیدم اون مامانه.

یه کمی سردم بود.نمیدونستم چه فصلیه آخه پیش خدا که بودم همش بهار بود.از آدمایی که دورمو گرفته بودن شنیدم که ۲۲اسفنده.زمستون بود سردم بود و من محکم چسبیدم به بغل فرشتم که خودمو گرم کنم...

گذشت و گذشت و اون فرشته و فرشته ی دیگه مدام منو میبوسیدن و هر روز که میگذشت من قد میکشیدم و بزرگ و بزرگتر میشدم.مامان مدام تو گوشم زمزمه میکرد که دختر گلم خوشبخت بشی...معنی خوشبختی رو نمیدونستم اما دلم میخواست میتونستم خوبیای این فرشته ها رو جبران کنم...

گذشت و گذشت...بزرگتر که میشدم چیزای کمتری از خدا و بهشت و اون فرشته ها یادم میومد.آره مثل همه ی آدما از خدا دورتر میشدم و کمتر باهاش حرف میزدم.حالا ۲۱ سال از اون روزا گذشته.روزی که اومدم به این دنیا خدا خیلی دوسم داشت اما حالا مطمئن نیستم که هنوزم دوسم داشته باشه...منم اونطور که میخواستم نتونستم خوبیای فرشته هامو جبران کنم اما اونا عاشقانه دوستم دارن و هنوز برام آرزوی خوشبختی میکنن...

بزرگتر که شدم معنی عشقو فهمیدم.عشقو با خوشبختی توی ذهنم گره زده بودم.عاشق شدم اما خیلی زود فهمیدم عشقی که توی سینمه خوشبختی رو تضمین نکرد.کسی که دوسش داشتم حتی اندازه ی مامانی دلمو شکست.بعدش دیگه را به را دلمو شکستن.ازم یه سنگ ساختن که دیگه با اون دختر بچه ی ساده خیلی فرق میکرد.هر کاری کردم که نذارم دلمو بشکنن آخه شنیده بودم اگه دلم بشکنه دیگه نمیتونم مثل اولا مهربون و عاشق بمونم.اما نه...شکست...شکستن...واسه دلم که از دست رفته بود اشک ریختم...مثل ابر بهاراما این همه بارون نتونست غمای دلمو بشوره و حتی ترک دلمو ترمیم کنه.روزی که شکستم با یه دنیا شرمندگی سرمو انداختم پایینو با خداجون حرف زدم.یه دنیا براش حرف زدم.اون خیلی خوب بود بهم قول داد که کمکم کنه تا آروم شم و دیگه اشتباه نکنم...خدا بهم یاد داد که همه ی آدما رو دوست داشته باشم و همیشه عاشق بمونم اما مراقب باشم که به آدمایی که دوست داشتن براشون سخته نزدیک نشم...

بارها و بارها دوست دارم رو به زبون آوردم اما اون همیشه بیخیال از کنار این کلمه ی به این بزرگی و قشنگی گذشت.کارم شده بود اشک ریختن به خاطر روزای از دست رفته.توی یه منجلاب با اسم و نشون عشق گیر کرده بودم که هرچی بیشتر توش میموندم بیرون اومدنم سخت تر میشد.وقتی عاشقش شدم به دید من خوب و آروم و مهربون بود.دوسش داشتم به خاطر خودش به خاطر دلش.نمیدونم از کجا میدونستم که مهربونه اما اون یه

 آشنای غزیبه بود که شاید روزگاری توی بهشت همبازیم بود.به دلش اعتماد کردم اما نمیدونم چی شد که یه روز چشم باز کردم و دیدم اون خوب مهربون فریادا و ناسزاهاش روی سرم آوار شده.حرفای سردشو مثل پتک توی سرم میکوبید.

من بی تو هیچم تو باورم نکن

خیسم ز گریه تنهاترم نکن

عاشق نبودم که با تو سر کنم

آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم

تو بمون که بی تو غصه میخورم

اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم

ولی از هوای گریه ات پُرم

اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو

تو بمون که آشیانه ام تویی

به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره

اگه عاشقم بهانه ام تویی

دل کنده بودم از همزبونیَت 

پنهون نکردی از من نشونیَت

من پا کشیدم از عهد بسته ام

تو پا فشردی بر مهربونیت

اگه همزبون نبودم اگه مهربون نبودم

چه کنم دل این دلِ شکسته رو

اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمیگشودم

به تو بستم این دو بال خسته رو...

 دیگه طاقت نداشتم واسه ی همین دل بریدم با اینکه هنوز دوسش داشتم.حالا رو نمیدونم...شاید یه جور آزردگی جای اون علاقه رو گرفته...بعدش تمام سعیمو کردم که روزای تیره ی گذشته رو فراموش کنم و آدم جدیدی بشم.یه زندگی جدید رو شروع کردم با اعتماد به حرفای خدا:

ثانیه ها رو نشمر واسه کسی که رفته

خوب میدونم عزیزم دوریش برات چه سخته

اما کسی که رفته برگشتنش تو خوابه

باید که باورت شه آرزوهات سرابه

کجا میخوای بری و دنبال اون بگردی؟

چرا تورو نخواستش؟تو که بدی نکردی

ارزش اون چشاتو با گریه پایین نیار

حروم نکن روزاتو با حسرت و انتظار

خودش که نیست خیالش پس چرا زنده باشه

اون که پی بهونست بهتره بره جدا شه

پرامو باز کردم که یه بار دیگه از تو آغوش خدا بپرم.من همیشه از سکوت گریزان بودم...سالهاست که سکوت کردم... و حالا ترس منو تکون میده و من پیوسته به عقب بر می گردم و از خودم این سوال را بارها و بارها می پرسم که آیا من راه را عوضی آمدم ؟.. دلم گرفته از این فریبها و نیرنگها...از این دوروی مردمان بیهوده گو...از اونایی که خدا را در پشت یک تکه ابر پنهون کرده و می کنن و خودشونو قدیس وار خالص خالص می نمایانند...چرا سادگیها همیشه تهش باختنه؟ چرا قلب ساده من همیشه ساخت و ویرون نکرد اما ساخته هاش رو ویرون کرد دست فریب ؟... چرا بالهامو دیگران نمی بینن...پرواز رو از همین سکوی کوچیک هم می شه آغاز کرد...دیگه تو حسرت پرواز موندن اشتباهه...

بگذریم...اینبارخیلی پرحرفی کردم.اومده بودم به بهونه ی تولدم و البته پیشاپیش سال نو بنویسم و از همین حالا عید نوروز رو به همتون تبریک بگم.سال پیش به یه نفر دیگه هم تبریک گفتم اما امسال دیگه اونم تبریک نمیگه بهم.نه تولدمو نه سال نو رو.۲۲ اسفند بیست و دومین بهار زندگیمو آغاز میکنم. بهار من زودتر از بقیه از راه میرسه.به هرحال امیدوارم سال ۸۷ سال خوبی برای هممون باشه.نمیدونم تو این یک سالی که گذشت چه قدر بزرگتر شدم و چه قدرتجربه کسب کردم اما امیدوارم سال جدید دیگه غصه و غم و اشک نداشته باشه چون سال ۸۶ حسابی از شرمندگی دلم و چشام درومدم.ایشالا برای شمام همینطور باشه...

اینم کیک تولدم واسه ی همه دوستای گلم.تشریف بیارید منتظرتون هستم.دیر نکنید وگرنه همشو تنهایی میخورما.آخه کیک تولد خیلی دوست دارم.

مواظب خودتون باشید خدای نکرده ۴شنبه سوری نترکید

دوستون دارم...همیشه بهاری و سبز باشید...

هنوزعاشقما ولی شاد...

خداحافظ تا سال دیگه...