X
تبلیغات
نماشا
رایتل
جمعه 11 بهمن‌ماه سال 1387

 * به نام او... * 

سلام...یه سلام ساده به همه ی کسانی که فراموشم کردن و همه ی اونایی که هنوز گاهی ازم یاد میکنن...اینبار خیلی دیر اومدم اما به احتمال زیاد این بار آخریه که توی این وبلاگ مینویسم...دیگه اینجا رو مثل روزای اول دوست ندارم یا شاید دلیلی برای نوشتن اینجا ندارم...چون دیگه همه چیز عوض شده و زندگی دوباره روزای شیرینشو بهم نشون میده لحظه های پر از عشق اما عشقی که ارزشی بیشتر از عشقای بیرنگ و معنی امروزی داره... 

 مدتیه که خدا دوباره روزای قشنگشو نشونم میده و حالا از شرایطی که دارم خوشحالم و نمیخوام دیگه در حسرت پرواز باشم چون حالا عشقی تو دلمه که با بودن اون دو تا بال برای پریدن دارم حالا دیگه شوق پروازه که منو با خودش از اینجا میبره... 

بالاخره رسید روزی که بارها دربارش همینجا صحبت کرده بودم ولی با یه دنیا غم از اینکه اگه اون روز برسه چیکار کنم؟چون فکر میکردم اون عشق کذایی همیشه با من میمونه و هیچ عشقی جاشو برام پر نمیکنه اما حالا با یه دنیا نفرت از دانشگاه بیرون میام و برای روزای از دست رفتم تاسف میخورم...درسم تموم شد و بعد از ۴ سال با نفرت عمیق از کسیکه دوستش داشتم خیلی راحت و خونسرد با دانشگاه و بچه ها و آدما و خاطرات خوب و بدش خداحافظی کردم... 

حالا اومدم برای بار آخر حرفای دلمو اینجا بگم و برم...نمیدونم چندنفرتون اینجا رو میخونید و نمیدونم خود اون هم اینجا رو میخونه یا نه اما اینجا برای من تنها جاییه که میتونم توش بلند داد بزنم و بگم... 

ازت متنفرم... 

از تو که کینه رو بهم یاد دادی و ۴سال فقط مشق نفرت و بیرحمی و سنگدلی کردی 

از تو که از اذیت و رنجش دیگران لذت میبری 

متنفرم 

و امیدوارم دیگه هرگز نبینمت...  

 

نمی دانم چرا شروع شد یا چگونه اما شروع شد... اواسط تموز شاید هم اوائل ...
راستی،نگو فقط سیاه می نویسی ... خاکستری و سفید هم بلدم ... باورت نیست؟؟ ... روزهای اول که یادت نرفته؟ ... 

جواب را ؟ ... میدانم !ولی منتظرم بشنوم ، هنوز (( نه )) شنیدن هم لذتی دارد! ... آخرِ قصه ، اولش بود ... من مقدمه ها را نمی خواندم .لجباز نبودم از بچگی ... و داستان پرداز هم ... راستی مهربان بودم ، نه ؟ ...
 قصه ها با نگاه و لبخند آغاز میشود ... مال ما ولی نه ! ... از سر کنجکاوی بیشتر ... تجربه ای تازه ... ولی بد رقم پاگیرمان شد ! ... درست گفتم ؟؟ ...
سراغ که نمی گیری... پس خبر نداری ... زحمتت زیاد شده ... باید از نو بشناسی ... نقطه سرخط ...  

گریه هم نمی کنم ... نمی شود ... اشکهایم را فروختم و کاغذ خریدم ... با قلم ... تا خط خطی کنم ... گران هم فروختم ... نه ! گران خریدند ... خلاصه کارت در آمده... هر چند توفیری نمی کند ... 

  

 وقتی میگی از صداقت ، لحن حرفات چه عجیبه
گریه های بی بـهونه ت ، به گمونـم یه فریـبه
بازم اون حس غریبه که نشسته توی چشمات
منـو می بره به تردید ، نکنه دروغه حرفات
دیگه باورت ندارم
تو واسم یه برگ زردی
مثه نقاشی رو دیوار
حسرتی ، یه آهِ سردی
   

دیگه باورت ندارم
عاشقِ بدون احساس
آخر خط نگاهت
یه فریب کهنه پیداس

دیگه باورت ندارم
نگو عاشقی دوباره
میدونم بود و نبودم
واسه تو فرقی نداره

دیگه باورت ندارم
بسه این قافیه بازی
از رو سادگی میگفتم
تو واسم ترانه سازی

نه دیگه  بسه ترانه
ساده میگم ، برو جونم
باورت برام محاله
به سلامت.من میمونم...  

*برای حسن ختام نوشته هام سیر گذشت ۴سال از تک تک روزای زندگیم...  

 

۴سال پیش...  

با یک سلام ساده غزل فتح ِباب شد

یک عمر عاقلی همه نقش ِ بر آب شد

 

چیزی شبیه ِ حادثه در من حلول کرد

وقتی دلم برای نگاهت خراب شد

 

دیگر کسی حریف ِ من ِ عاشقت نبود

ساعت ، مسیر ِ عقربهء التهاب شد

 

گاهی تمام ِ ثانیه ها نور بود و شور

گاهی جهان قصیده ای از اضطراب شد

 

هر لحظه ام بدون ِ تو یک قرن می گذشت 

تقویم و روز و ماه و زمان بی حساب شد

 

با این وجود حال ِ خودم سخت خوب بود

انگار  سرنوشت ِ دلم  انتخاب شد...    

 و حالا...   

 

می خواهم از فکرت بپرهیزم ، خداحافظ

این نامه ها را دور می ریزم ، خداحافظ


دیگر نگو سو تفاهم بود بین ما

از داستان های تو لبریزم ، خداحافظ


بی شک خیالت را به آهویی دگر دادی

بگذار از دام تو بگریزم ، خداحافظ


دست از نگاه پر دروغت می کشم ، آن را

بر گردنی دیگر می آویزم ، خداحافظ


چون تازه رودی از نگاه پاک من بگذر

اینجا اسیر دست کاریزم ، خداحافظ


حالا تو در خوابی و من تا صبح می بارم

خورشید بی مهر سحرخیزم ! خدا حافظ


از حال و روز و روزگار من چه می پرسی

باشد...بدان...خیلی غم انگیزم ، خداحافظ


هر روز با رنگی به سویم آمدی ، من ، باز

آن دختر مغرور پاییزم ، خداحافظ


حال و هوایت را به نسیان می دهم ، این بار

می خواهم از فکرت بپرهیزم ، خداحافظ ...  

 

اینم حرف آخرم با تو: 

 

اونقدر تلخ شدم که دیگه با تمام اطمینان میگم تا روزی که زندم و حتی بعد از مرگ نمیبخشمت.ممکنه بازم با خودت بگی مهم نیست ولی مهم بودن یا نبودن برای تو برای منم مهم نیست چون اونقدر خوب درس کینه رو بهم دادی که دیگه هرگز بدیهای با قصد و غرضت رو فراموش نمیکنم و حتی مثل آدمای به ظاهر خوب برات آرزوی خوشبختی نمیکنم و اطمینان دارم روزی جواب بدیهات رو میبینی 

راستی امانتیهامو هم حلالت نمیکنم تا وقتی دستت باشن 

 

دوستای خوبم دیگه دارم میرم...یه نفر منتظرمه که برام خیلی عزیزه و شاید اگه نباشه زندگی برام معنایی نداره... 

شاید یه روزی بازم برگردم اما حتما به همه ی شماهایی که منو یادتونه سر میزنم 

دوستون دارم و براتون آرزوی شادی و خوشبختی میکنم 

 

خداحافظ....

 

 

جمعه 26 مهر‌ماه سال 1387
یک سال بدون عشق...

به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ی اشک ها . به نام اشک تسکین دهنده ی قلب ها . به نام قلب ها ایجاد گر عشق و به نام عشق زیباترین خطای انسان... 

 

سلام دوستای خوبم.امیدوارم هنوزمنو یادتون باشه.تو این مدت هر کاری میکردم نمی تونستم چیزی بنویسم.نمیتونستم فکرمو متمرکز کنم.به هرحال امیدوارم کوتاهی منو ببخشید.

این مدت خیلی چیزا خوب بوده اما چند وقتیه که دلم حسابی گرفته.گاهی بغض میکنم ولی نمیدونم واسه ی چی فقط انگار یه دنیا حرف تو دلمه که نمیتونم بگم و اذیتم میکنه.دوباره دنیا جلو چشام زشتیاشو به نمایش میذاره...گاهی احساس میکنم حتی خدا هم دیگه نمیخواد حرفامو بشنوه...اونم فکر میکنه تنهایی برام بهتره!

یه مدته که کلاسا دوباره شروع شده و ترم آخر رو هم دارم میگذرونم اما فضای دانشگاه بدجوری عذابم میده.تا پامو میذارم تو دانشگاه همه ی تصاویر این چند سال جلوی چشمام رژه میرن.چند وقت دیگه دانشگاه با همه ی خاطراتش تموم میشه.با خودم فکر میکنم این چند سال چه چیزایی بهم اضافه شد.خوب بود یا بد.قشنگ بود یا زشت...همه ی خاطراتش جلوی چشمامه.خاطره ی روزای اول و شیطنتای بچه گانه و شوخیا وخنده ها تو جمع دوستا.خاطره ی روزای سخت امتحان.خاطره ی نگاهای شیرین و تلخ بعضی از همکلاسیا.بعضیاشون انگار ازت طلبکار بودن و بعضیاشون انگار که سالهاست میشناسنت و یه دنیا حرف باهات دارن.روزای عاشقی کردن و خنده ها و گریه هاش که زورغم وغصه های بی انتهاش به شادی وعشق کردناش میچربید...اما حالا...

حالا درست یک سال از پایان اون همه عشق میگذره.درست یک سال پیش همه چیز تموم شد.بین من و دلم،من و عشقم،من و رویاهای کودکانم،من و صداقت و پاکی بچه گانم،من و نگاه زیبا به دنیا و آدماش،من ومحبت،من و اعتماد به چشما ونگاهای زیبا،من و...من،خود من هم همون روز تموم شدم.درست یادمه یک سال پیش دقیقا در چنین تاریخی تموم شد،من موندم و یه دنیا خاطره و دلتنگی و اشکایی که تمومی نداشت...چندماه طول کشید تا همه چیز برای قلب منم تموم شد؟دیگه منتظرش نبودم،دیگه به کسی اعتماد نمیکردم،جای اون همه عشق یه نفرت عجیب تو دلم نشست،ازعشق،از معشوقم،ازهمه چیزمتنفر شدم...با دلم چی کرد؟عشقو گرفت نفرت گذاشت جاش...پای غرورم واستادم و با خودم عهد بستم که هرگز نمیبخشمش...اما عهدمو شکستم...آره شاید بخشیدم اما فراموش چی؟میشه این همه اشک و غم و حرفای تلخ و مسمومو فراموش کرد؟ 

اما حالا یه جورایی ازش ممنونم چون تازه بعد از این معنی زندگیو فهمیدم.تازه به آرامش رسیدم.با اینکه تصور میکردم با عشق و قرارگرفتن کنار کسیکه دوسش داری به آرامش میرسی اما واقعا این اتفاق برام نیفتاد.تاره وقتی تموم شد زندگی و آرامش شروع شد.حالا ممکنه گاهی دلتنگ اون روزا و خوب و بدش بشم اما بازخیلی زود آروم میشم.حالا کلی تجربه دارم در ازای همه ی اون روزا که میدونم چطور همراه عشق به پای کسی که برای همیشه قلبم برای اون میشه بریزم 

به هرحال همه ی اینا گذشت و من از همش گذشتم اما خیلی دلم میخواد بدونم واقعا به چیزی که میخواست رسید؟واقعا جای عشقی که بهش داشتم رو عشق بزرگتر و زیباتری گرفت؟خیلی باهاش حرف دارم اما نه اینجا میتونم بگم نه فرصتی که برای خودش بگم هست اما مهم اینه که من همیشه پای حرفم موندم و پیش دلم شرمنده نیستم  

خصوصی با تو...

دوست داشتم...عاشقونه دوست داشتم...بی بهونه...پاک و کودکانه...علاقه ای که همیشه با تردید و نگرانی بهش نگاه کردی.مطمئن بودی که حقیقت نداره.اما برای من واقعی ترین اتفاق زندگیم بود.اونقدر واقعی که همه جوره پاش مونده بودم.تو نفهمیدی...حرفامو،عشقمو،با دلم بد کردی،خرابش کردی،اما دوست داشت،از حرفش برنمیگشت،حتی وقتی فهمید بزرگترین اشتباه زندگیشو کرده بازم ازعشقت دست نمیکشید...حتی شاید هنوز...حالا تو بگو...عشقو تو قلبم کشتی چی شد؟چی برامون بهتر شد؟رویاهامو ویرون کردی چی به جاش سبز شد؟دنیا بد شد...خیلی بد...

 

مهم نیست...به قول تو اینم میگذره...به قول خودم مهم اینه که چطور میگذره...یه سال که گذشت بقیشم میگذره فقط امروز رو بهونه قرار دادم تا شاید کمی آروم شم...

الان نمیدونم چه احساسی دارم اما نفرتو برای همیشه از دلم دلیت کردم.بگذریم...یک سالگی بی عشقیمون رو بهت تبریک میگم...امیدوارم عشقی رو که میخوای تجربه کنی...

به تو تبریک میگم که به تو باختمو

زیر پا له کردم دل خودساختمو

به تو تبریک میگم که دلم پیش تو بود

که تموم زندگیم توی آتیش تو بود

مگه چی خواستم ازت به جر عاشق بودن

که چشام برای تو آینه ی دق بودن

به تو تبریک میگم که بیخودی

توی زرق وبرق دنیا گم شدی

به تو تبریک میگم گم شدنو

گل گلخونه ی مردم شدنو

دلی غمگینتر از دل من هم مگه هست

تو نشون من بده دل غمگین اگه هست

تو صدای قلبمو نشنیدی ای وای

مُردم از چشمای تو دیگه از من چی میخوای

به تو تبریک میگم به تسلای دلم

که دل سنگیتو بذاری جای دلم

این منم از دنیا مونده و وامونده

این منم که هرچی داشت پای تو سوزونده

  

۸۶/۷/۲۶ آخردنیا بود 

و حالا... 

۸۷/۷/۲۶...  

بازم میام...دوستون دارم

شاد باشید


سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1387

عاشق یعنی دچار!!!

و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی بیکران دریا باشد!!!


پنج‌شنبه 2 خرداد‌ماه سال 1387
این روزای خاکستری...

سلام دوستای گلم.من کیم؟ای بابا حق دارید به جا نیارید.واقعا شرمنده ی همتونم.نمیدونم چطور باید معذرتخواهی کنم و این همه بدقولی رو جبران کنم.پس مجبورم تسلیم شم و هر مجازاتی رو قبول کنم.حتی اعدام!!! ای بابا چه قدر عصبانی!!!حالا من یه چیزی گفتم شما جدی نگیرید.اگه نظر منو بپرسید میگم یه فرصت دیگه بهم بدید قول میدم دختر خوبی بشم.آخه همشم که تقصیر من نبود.این چند وقته اونقدر اتفاقای جورواجور برام افتاد که هر کدومش یه مدت حسابی فکر و ذهنمو مشغول کرد.راستش الانم که دارم مینویسم یه کمی گیجم.یه جورایی دلم گرفته.با اینکه این روزا دوباره روزای شیطنتامون توی دانشگاست اما از طرفیم هر روز که میگذره روز بعد یه خاطره از سالای قبلو به یادم میاره.هنوزم اون روزا رو با جزئیات و تمام حرفو حدیثاش یادمه.خاطرات روزایی که هنوزعاشق بودم.هنوز با تمام وجود دوسش داشتم.تو همچین روزایی بود که همه ی فکرم مشغول این بود که روز تولدش چطور میتونم سورپرایزش کنم و کاری کنم که از ته دل خوشحال بشه که احتمالا نشد.اون روزا جلو چشمامن این روزا.روزایی که هنوز کلک و زشتی و نامردی رو تو چشمای اطرافیانم ندیده بودم.روزایی که صدای هیچکس جز صدای کسیکه باور داشتم صادق و یکرنگه تو گوشم نبود.اون روزا خیلی ساده و بی ریا حرف دلمو میزدم و بر خلاف عقیده ی دیگران باور کرده بودم که اونم پاک و بی شیله پیله به حرفای دلم گوش میده.با اینکه هیچوقت شنونده ی خوبی برای حرفام نبود و میدونستم که آخر حرفام به خودم میام و میبینم خوابش برده اما هیچوقت از راهی که میرفتم پشیمون نبودم اون روزا مثل یه دختربچه ی صاف و بی ریا بودم با وجود اینکه می دونستم اون رفیق راه نیست اما دلم دست بردار نبود!

میدونستم یه روز میری میدونستم که خودخواهی

میدونستم دلت دوره رفیق نیمه ی راهی

دل و حرمت شکستی تو اینه رسم وفاداری

دلم زخمی دنیا بود خیال کردم دوا داری

از همون اول میدیدم که تو بغض من نبودی

تو رو با خودم میدیدم اما تو یه سایه بودی

تو نگات عشقی ندیدم که بشه به خاطرش مرد

کبر و خودخواهی محضت مث زالو دلمو خورد

اون روزا با همه ی خوبی و بدیهاش گذشت.فراموش نمیکنم روزایی رو که دفترمو باز میکردمو با ذوق و شوق کودکانه ازعشقم می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم تا روی دفترم خوابم میبرد.گاهی ساعتها باهاش حرف میزدم.وقتی به خودم میومدم می دیدم چشام خیس اشکه. تو خیال همیشه با دساش که تو خیال من همیشه گرم بودن اشکامو پاک میکرد. راستی نمیدونم دستاش گرم بودن یا نه؟ آخه هیچوقت تو دنیای واقعی دستشو نگرفته بودم اما خب من دستاشو گرم دوس داشتم. همیشه عالم خیالو با اون بیشتر از بودن با اون تو دنیای واقعی دوست داشتم.چون اون هیچوقت تو واقعیت به فرشته ای که تو خیالم باهام بود شبیه نشد.حتی به شدت از اون تصویر دور بود.اون تو دنیای خیالی طاقت دیدن اشکامو نداشت و اشکای سردم با دستای اون از رو صورتم محو میشد اما تو دنیای واقعی انگار برعکس بود.یعنی دیدنش براش راحت بود یا دوست داشت!!!

اشکای یخیمو پاک کن درای قلبتو وا کن

صدای قلبمو بشنو من چه کردم با دل تو

کاشکی تو لحظه ی آخر عشقو تو نگام میخوندی

قلب تو صدامو نشنید رفتی با غریبه موندی

بالاخره یه شب همه چی تموم شد.اون شب کذایی اونقدرفشار باری که روی شونه هام تحمل میکردم زیاد بود که بعد از مدتها زیر فشار این بار کمر خم کردمو ناگهان از دردی که تو قلبم پیچید از خواب دوساله بیدار شدم.اون فرشته تبدیل شد به بدترین و سختگیرترین قاضی روزگارشد که سخت ترین مجازات رو برای 2 سال عشق برید.خداحافظی از 2 سال خاطره طی چند دقیقه!!!وقتی برای بار آخر ازش خداحافظی میکردم گیج و منگ بودم.اولش یه کم سخت بود اما کم کم فهمیدم که در مورد همه چیز اشتباه میکردم.اما پذیرفتن اشتباه اونم اشتباه به این بزرگی خیلی سخته.

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری

خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بیوفا شه اون کسی که جونتو براش گذاشتی

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا

میسوزونه گاهی قلبو طعم تلخ بعضی حرفا

تا مدتها نمیتونستم باورکنم که چنین اشتباهی کردم.واقعا انگار از یه خواب طولانی بیدار شده بودم.بعد از یه مدت که همه چی به حال اولش برگشت دوباره گاهی نگاها و بعضی کلاما بدجوری رنگ و بو داشتن.گاهی صداقت رو میشد تو بعضیاشون دید اما دیگه باور نمیکردم.دیگه اعتماد نمی کردم.آخه من یه بار با تمام وجود باور کرده بودم که صداقت و وقار رو در وجود کسی که دوسش دارم دیدم ولی بعد به اشتباهم پی برده بودم و البته تاوان خیلی سنگینی هم به خاطرش داده بودم.حالا دیگه اون دختربچه ی ساده ی گذشته نبودم.دیگه همه چیز دنیارو قشنگ و قابل اعتماد نمی دیدم.دیگه خیلی چیزا پیش چشام زشت بودن.تنهایی رو با همه ی وجودم حس میکردم اما نه به اندازه ی وقتی که عاشق بودم چون عشقم هیچوقت حتی برای چند لحظه به معنای واقعی کنارم نبود تا من بتونم عشق رو در کنار جفت بودن و ما شدن تجربه کنم.در عوض اون همیشه در مقابلم بود.یعنی من عاشق کسی بودم که همیشه در جبهه ی مقابل من بود.عاشق کوهی از غرور بودم.غروری که معلوم نبود برای چیه.به هر حال دیگه تن به اشتباه گذشته ندادم فقط هرازگاهی و بیشتر تو غروبای پاییزی دلم دوباره هوایی میشد.

ابرای پاییزی دلگیر من/جووترای چهره ی پیر من

چشمای من بی خبرای ساده/منتظرای دل به جاده داده

مردمکاتون به کجا زل زدن؟/باز مژه هاتون به کجا پل زدن؟

کاشکی بدونید که دارم هنوزم/از اشتباه قبلیتون میسوزم

با اینکه هیچکس نیومد پیش من/شب زده راه چشمای درویش من

تنها نبودن حتی یک دقیقه/با تنهایی که بهترین رفیقه

تا اونجایی که به خاطر دارم هیچوقت از ته دل خوشحالم نکرد.من اونو خوب و دوست داشتنی شناخته بودم اما اون هیچوقت برای اثبات خوب بودنش تلاشی نکرد و شاید به قول یه دوست واسه پر کشیدن من آسمون نبود.اما من دوسش داشتم.هیچوقت نخواست بفهمه ولی من عاشقش بودم.نمیدونم هنوزم دوسش دارم یا نه اما اگرم داشته باشم دیگه از قالب عشق بیرون اومده.اون کاملا هدفمند راهشو پیش گرفته بود اما نمیدونم به هدفش و چیزی که میخواست رسید یا نه؟

اوایل نمیتونستم ببخشمش اما بعد از چند ماه که به حرفای روز آخرش فکر میکردم فهمیدم دوست داشتن کسی که خودش میگه لایق عشقم نیست واقعا بی معنیه.وقتی به اینجا میرسم یاد اون جمله ی معروف میفتم که میگه دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف در محبته...اونو بخشیدم اما هرگز فراموش نمیکنم...

اما حالا دیگه همه چی تموم شده.یا شایدم همه چی برای من از اول شروع شده.به هر حال تازه به آرامشی میرسم که 2سال ازش محروم بودم.فقط گاهی یه دلتنگی کوچیک و بچه گانه به سراغم میاد و باعث میشه من اون لحظه بعد از مدتها چنین آپی بکنم که شاید خیلیاش براتون تکراریه اما لااقل منو آروم میکنه...به قول رضا صادقی:

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره

اما خیلی تنگ میشه گاهی میترسم بمیره

اما بازم به خودش میاد و سوسو مسزنه

باز حیاط خلوت سینمو جارو میزنه

میگمش تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی؟

به روی خودش نمیاره میپرسه با منی؟

با کیم؟ با توی عاشق پیشه ی سر به هوا

با توی دیوونه ی در به در بی سر و پا

با تو که هرچی دارم میکشم از دست توئه

با تو که هرجا میرم مسیر دربست توئه

کی میخوای دست از سر آبروی من برداری؟

کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری؟

کی میخوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات؟

سر به راه بشی و دنیا رو نذاری زیر پات

درسته که پر پروازمو قیچی کردن اما قرار نیست برای همیشه تو حسرت پرواز بمونم.برای پریدن دو بال لازمه:عشق و عقل.پس هنوز میتونم با فکر و سر فرصت بال عشقو برای خودم بسازم.کافیه بخوام تا بتونم...

بازم یه کم طولانی شد اما بعد از دو ماه و اندی حق بدین که کلی حرف واسه گفتن داشته باشم.

از حالا باید کم کم برای امتحانات ترم آماده بشم.حسابی سرم شلوغ میشه تا بعد از امتحانا اما سعی میکنم زیر قولم نزنم.آپ بعدی میمونه برای بعد از امتحانا هرچند که بلافاصله ترم تابستون شروع میشه.

امیدوارم همتون شاد و موفق باشید و برای شادی و موفقیت منم دعا کنید...

با آرزوی بهترینها

خدا نگهدار

 


دوشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1386

بالی می خواهم برای پرواز تا بگذرم ازحصار درد وعبور کنم از میان دستان مهربان آسمان ودانه دهم مرغکان خسته ی خیال را.این پرهای تاول زده هنوز اسارت را فریاد می زنند من کوچ هیچ چلچله ای را باور ندارم ...


دوشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1386
تولد من و بهار...

۳...۲...۱...

شمارش معکوس واسه افتادن از بغل خدا تو بغل یه فرشته به اسم

مامان

به خدا گفتم من تو دنیا دلم برات تنگ میشه...

خدا گفت یکی از فرشته های من با تو هست که یادت میده چه طوری با من حرف بزنی...

پرسیدم اونجا من تنهام؟

خدا گفت اون فرشته هرجا که بری باهات میاد...

دوباره پرسیدم اونجا خطرناکه کی ازم مراقبت میکنه؟

خدا گفت اون فرشته باتوهست و به قیمت جونش ازت مراقبت میکنه...

پرسیدم اون فرشته چه جوریه؟اسمش چیه؟

خدا بهم گفت اسمش مهم نیست اما میتونی مامان صداش کنی...

با چشمای گریون خدا رو بوسیدم و با فرشته ها خداحافظی کردم.همه جز من خوشحال بودن حتی صدای خنده و شادی چند نفراز اون پایین جایی که اسمش دنیا بود میومد.اما من هنوز میترسیدم...

هنوز چشام پر از اشک بود که فرشته های خدا با یه هورای بلند منو انداختن تو دامن یه فرشته ی دیگه...یهو به خودم اومدم و دیدم از بهشت و خدا و فرشته ها خبری نیست.هیچ کدوم از دوستام که تو بهشت باهاشون بازی میکردم نبودن.من گریه میکردم و بقیه میخندیدن.میترسیدم خدا رو میخواستم.احساس کردم اون فرشته ای که تو بغلش بودم داره همه ی تلاششو میکنه که آروم بشم.همش مثل خدا منو میبوسید.تازه یادم افتاد که خدا گفت یه فرشته هست که خیلی دوست داره...فهمیدم اون مامانه.

یه کمی سردم بود.نمیدونستم چه فصلیه آخه پیش خدا که بودم همش بهار بود.از آدمایی که دورمو گرفته بودن شنیدم که ۲۲اسفنده.زمستون بود سردم بود و من محکم چسبیدم به بغل فرشتم که خودمو گرم کنم...

گذشت و گذشت و اون فرشته و فرشته ی دیگه مدام منو میبوسیدن و هر روز که میگذشت من قد میکشیدم و بزرگ و بزرگتر میشدم.مامان مدام تو گوشم زمزمه میکرد که دختر گلم خوشبخت بشی...معنی خوشبختی رو نمیدونستم اما دلم میخواست میتونستم خوبیای این فرشته ها رو جبران کنم...

گذشت و گذشت...بزرگتر که میشدم چیزای کمتری از خدا و بهشت و اون فرشته ها یادم میومد.آره مثل همه ی آدما از خدا دورتر میشدم و کمتر باهاش حرف میزدم.حالا ۲۱ سال از اون روزا گذشته.روزی که اومدم به این دنیا خدا خیلی دوسم داشت اما حالا مطمئن نیستم که هنوزم دوسم داشته باشه...منم اونطور که میخواستم نتونستم خوبیای فرشته هامو جبران کنم اما اونا عاشقانه دوستم دارن و هنوز برام آرزوی خوشبختی میکنن...

بزرگتر که شدم معنی عشقو فهمیدم.عشقو با خوشبختی توی ذهنم گره زده بودم.عاشق شدم اما خیلی زود فهمیدم عشقی که توی سینمه خوشبختی رو تضمین نکرد.کسی که دوسش داشتم حتی اندازه ی مامانی دلمو شکست.بعدش دیگه را به را دلمو شکستن.ازم یه سنگ ساختن که دیگه با اون دختر بچه ی ساده خیلی فرق میکرد.هر کاری کردم که نذارم دلمو بشکنن آخه شنیده بودم اگه دلم بشکنه دیگه نمیتونم مثل اولا مهربون و عاشق بمونم.اما نه...شکست...شکستن...واسه دلم که از دست رفته بود اشک ریختم...مثل ابر بهاراما این همه بارون نتونست غمای دلمو بشوره و حتی ترک دلمو ترمیم کنه.روزی که شکستم با یه دنیا شرمندگی سرمو انداختم پایینو با خداجون حرف زدم.یه دنیا براش حرف زدم.اون خیلی خوب بود بهم قول داد که کمکم کنه تا آروم شم و دیگه اشتباه نکنم...خدا بهم یاد داد که همه ی آدما رو دوست داشته باشم و همیشه عاشق بمونم اما مراقب باشم که به آدمایی که دوست داشتن براشون سخته نزدیک نشم...

بارها و بارها دوست دارم رو به زبون آوردم اما اون همیشه بیخیال از کنار این کلمه ی به این بزرگی و قشنگی گذشت.کارم شده بود اشک ریختن به خاطر روزای از دست رفته.توی یه منجلاب با اسم و نشون عشق گیر کرده بودم که هرچی بیشتر توش میموندم بیرون اومدنم سخت تر میشد.وقتی عاشقش شدم به دید من خوب و آروم و مهربون بود.دوسش داشتم به خاطر خودش به خاطر دلش.نمیدونم از کجا میدونستم که مهربونه اما اون یه

 آشنای غزیبه بود که شاید روزگاری توی بهشت همبازیم بود.به دلش اعتماد کردم اما نمیدونم چی شد که یه روز چشم باز کردم و دیدم اون خوب مهربون فریادا و ناسزاهاش روی سرم آوار شده.حرفای سردشو مثل پتک توی سرم میکوبید.

من بی تو هیچم تو باورم نکن

خیسم ز گریه تنهاترم نکن

عاشق نبودم که با تو سر کنم

آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم

تو بمون که بی تو غصه میخورم

اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم

ولی از هوای گریه ات پُرم

اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو

تو بمون که آشیانه ام تویی

به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره

اگه عاشقم بهانه ام تویی

دل کنده بودم از همزبونیَت 

پنهون نکردی از من نشونیَت

من پا کشیدم از عهد بسته ام

تو پا فشردی بر مهربونیت

اگه همزبون نبودم اگه مهربون نبودم

چه کنم دل این دلِ شکسته رو

اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمیگشودم

به تو بستم این دو بال خسته رو...

 دیگه طاقت نداشتم واسه ی همین دل بریدم با اینکه هنوز دوسش داشتم.حالا رو نمیدونم...شاید یه جور آزردگی جای اون علاقه رو گرفته...بعدش تمام سعیمو کردم که روزای تیره ی گذشته رو فراموش کنم و آدم جدیدی بشم.یه زندگی جدید رو شروع کردم با اعتماد به حرفای خدا:

ثانیه ها رو نشمر واسه کسی که رفته

خوب میدونم عزیزم دوریش برات چه سخته

اما کسی که رفته برگشتنش تو خوابه

باید که باورت شه آرزوهات سرابه

کجا میخوای بری و دنبال اون بگردی؟

چرا تورو نخواستش؟تو که بدی نکردی

ارزش اون چشاتو با گریه پایین نیار

حروم نکن روزاتو با حسرت و انتظار

خودش که نیست خیالش پس چرا زنده باشه

اون که پی بهونست بهتره بره جدا شه

پرامو باز کردم که یه بار دیگه از تو آغوش خدا بپرم.من همیشه از سکوت گریزان بودم...سالهاست که سکوت کردم... و حالا ترس منو تکون میده و من پیوسته به عقب بر می گردم و از خودم این سوال را بارها و بارها می پرسم که آیا من راه را عوضی آمدم ؟.. دلم گرفته از این فریبها و نیرنگها...از این دوروی مردمان بیهوده گو...از اونایی که خدا را در پشت یک تکه ابر پنهون کرده و می کنن و خودشونو قدیس وار خالص خالص می نمایانند...چرا سادگیها همیشه تهش باختنه؟ چرا قلب ساده من همیشه ساخت و ویرون نکرد اما ساخته هاش رو ویرون کرد دست فریب ؟... چرا بالهامو دیگران نمی بینن...پرواز رو از همین سکوی کوچیک هم می شه آغاز کرد...دیگه تو حسرت پرواز موندن اشتباهه...

بگذریم...اینبارخیلی پرحرفی کردم.اومده بودم به بهونه ی تولدم و البته پیشاپیش سال نو بنویسم و از همین حالا عید نوروز رو به همتون تبریک بگم.سال پیش به یه نفر دیگه هم تبریک گفتم اما امسال دیگه اونم تبریک نمیگه بهم.نه تولدمو نه سال نو رو.۲۲ اسفند بیست و دومین بهار زندگیمو آغاز میکنم. بهار من زودتر از بقیه از راه میرسه.به هرحال امیدوارم سال ۸۷ سال خوبی برای هممون باشه.نمیدونم تو این یک سالی که گذشت چه قدر بزرگتر شدم و چه قدرتجربه کسب کردم اما امیدوارم سال جدید دیگه غصه و غم و اشک نداشته باشه چون سال ۸۶ حسابی از شرمندگی دلم و چشام درومدم.ایشالا برای شمام همینطور باشه...

اینم کیک تولدم واسه ی همه دوستای گلم.تشریف بیارید منتظرتون هستم.دیر نکنید وگرنه همشو تنهایی میخورما.آخه کیک تولد خیلی دوست دارم.

مواظب خودتون باشید خدای نکرده ۴شنبه سوری نترکید

دوستون دارم...همیشه بهاری و سبز باشید...

هنوزعاشقما ولی شاد...

خداحافظ تا سال دیگه...

 

 

 


پنج‌شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1386

سلام دوستای خوبم.امیدوارم همتون خوب خوب باشید.

فعلا اومدم عجالتا ازتون یه تشکر کوچولو بکنم به خاطر کامنتای نازتون و ضمنا بگم که انگار سیستم بلاگ اسکای تغییر کرده و آخرین کسی که کامنت میذاره کامنتش میره آخر تمام کامنتای همون پست.گفتم که اگه سر زدید دیدین آخرین کامنتی که گذاشتین نیست تعجب نکنین!!! همشون سر جاشونه کسی پاکشون نمیکنه فقط بازیگوشی کردن رفتن آخرکامنتا.

به زودی میام دوباره. دوستون دارم...

شاد باشید...


یکشنبه 5 اسفند‌ماه سال 1386
از تو میپرسم...

 

از تو می پرسم...آره با خود تو هستم!

 

آنگاه که آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟


چهارشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1386
happy valentine day

سلام سلام سلام...با یه دنیا شرمندگی ...با یه عالمه تشکروشادی .شرمنده از اینکه این همه مدت که نبودم نتونستم به کامنتای قشنگتون پاسخ بدم و بهتون سر بزنم.تشکر به خاطر این همه محبتتون و اینکه خیلیاتون نگران من ناچیز شده بودین و شادی به خاطر داشتن دوستای به این خوبی که هیچوقت تنهام نمیذارن...امیدوارم همتون منو ببخشید.منم قول میدم جبران کنم.

بعد از آخرین پستی که گذاشتم تا همین چند روز پیش درگیر امتحانا بودم.تازه دارم یه نفس راحت میکشم.میدونم اغلب شما ها هم این چند وقت سرگرم درسا بودین.به هرحال بالاخره موفق شدم بیام تا از شرمندگیتون درام.

امسال زمستون حسابی دلش از دست آدما پر بود.البته بازم مثل همیشه قشنگ بود اما انگار میخواست حسابی تلافی تنهاییاشو دراره.اونم مثل من وقتی دلش میگیره میباره و میباره تا اشکاش تموم شه...

 

زمستون تنها فصلیه که آغازش با یه جشن قشنگ مثل یلداست.اواسط فصل با یه جشن قشنگتر مثل ولنتاین و آخرشم با جشن نوروز.بنابراین این بار باید به مناسبت ولنتاین یه تبریک اساسی به همه ی عاشقای واقعی بگم.خوش به حال اونایی که میخوان یه جشن دونفره ی خوشگل بگیرن.جای منم خالی کنید...هم جای منو هم جای وفا و عشق و صداقت و صمیمیت رو که دیگه تو دکان هیچ عطاری حالاحالاها پیدا نمیشه!!!

آخه این جشنا تا وقتی قشنگه که همه ی اینا با عشق آدما همراه باشه.تا وقتی که آدما کلک و بی معرفتی رو با علاقه و صداقت عوض نمیکنن، تا وقتی که بعضی آدما اون قدر کینه ی عشقو تو دلشون گرفتن که براشون بیوفا بودن و تنها گذاشتنشون جذابتر و قشنگتر از موندن و وفاداریه دیگه عشق عشقِ واقعی نیست که ارزش جشن گرفتن رو داشته باشه.

بگذریم...به هرحال همه ی این روزای تنهایی هم میگذره.تنها چیزی که میمونه خاطراته و شناختی که از آدمای دور و برمون پیدا میکنیم.کاش آدما یه روز بفهمن که دیگران به خاطر نامهربونی و غرور بیجای اونا چه تاوان سنگینی رو پس میدن...

 

 من در آینه شکستم،

وقتی تو نامهربان بودی...

پنجره های آفتاب را بستم،

وقتی تو نامهربان بودی...

در گیسوانم تنهایی تنید و در انگشتانم

جوهر نام تو خشکید...

ریشه ی عشق داشت در آب راکد مانده میگندید

عشق را از ریشه اش جدا کردم

وقتی تو نامهربان بودی...

تشنگی، با ماهی همزاد است

غربت با من.

آن روز، که ایمان بود

که قلب مهربان خورشید

در دست های باز پنجره های سپید می تپید،

که لبخند من، در آینه می رقصید،

تو نامهربان بودی...

و امروز که عشق را در سبدی شکسته حراج میکنی،

جیب های من از آرزو تهی است!!!

عشق،

چه آهنگ دلپذیری بود

آن روزهای دور

وقتی تو

نامهربان بودی...

 

تو دنیا یه چیزایی هیچوقت ماهیتشون عوض نمیشه منظورم شرایطیه که برای آدما میسازن.مثل غروب که هر وقت تنگ غروب با خودت خلوت میکنی یاد خاطره هات میفتی و اونقدر غرق خاطرات خوب وبدت میشی که متوجه نمیشی اشک تمام صورتتو خیس کرده. اگه آدم فقط یک بار عشق واقعی رو تجربه کرده باشه حتما یه زخم کاری هم رو دلش جا خوش کرده.اونوقت هروقت تنگ غروب به خاطراتت فکر میکنی سر زخم کهنه دلت وامیشه و دلت حسابی از خودت و روزایی که داشتی میگیره.جالبه که غروب همیشه با خودش خاطراتی رو به یاد آدم میاره که اغلب ازشون گریزونه.خاطره ی رفتنا و تنها گذاشتنا.خاطره ی شکستن غرور و دیده نشدن عشقا.خاطره ی بیوفاییا و گذشتنا.خاطرات چشم انتظاریا و نیومدنا...

 

زمستان است...

آخر قصه...

تو مرا با سفر شکستی،

تو چشم مرا به جاده های بی انتها بستی،

تو مرا در بهار قلبم شکستی...

و من تمام پاییز،

ایستادم با دردهایم در مقابل آینه،

تا با آب و آفتاب و باد

دیداری کنم و با پیوند شکسته های خود

انسان تازه ای در آینه صدا کنم.

وقتی تو رفتی،

من خواب ستاره ها را میدیدم،

که در آسمان ابری خانه ام کاشته بودی.

و خواب درخت گیلاس و شکوفه های سیب

که در سایه بانش فرش سبز خوشبختی مرا پهن کرده بودی...

کاش خواب تو را میدیدم

با چمدان سفرت که برای همیشه میرفتی...

برف میبارد از آسمان

امروز که زمستان است و آخر قصه...

و من واژه ها را به جای آدمک برفی

با برف میسازم.

واژه ی عشق و دروغ.

واژه ی عشق تو و

تنگ غروب...

 

خوب یادمه روزی رو که برای همیشه از دلم رفت...اون روز یه جمله ای بهم گفت که شاید خودشم انتظار گفتنشو نداشت.گفت: "عزیزکم غصه نخور.خدا بزرگه همه چیز درست میشه..."آره خدا بزرگه.همه چیز هم درست میشه الا زخمی که روی دلم باقی گذاشتی با حرفات...

 

بازم بگذریم حیفه اینجا حرفای تلخ بزنیم.به هر حال امیدوارم جشن ولنتاین به همه ی اونایی که معشوق واقعی دارن خوش بگذره و وقتی با همن برای به هم رسیدن همه ی عاشقا دعا کنن.

خدا کنه همتون کوتاهی منو ببخشید و بازم با گرمای حظورتون این خونه ی کوچیک خودتونو گرم کنید.دفعه ی بعد که آپ میکنم احتمالا آخرین آپ سال 86 هست و به مناسبت روز تولدم.البته احتمالا...

 

با همه ی شما هستم:

سبز باش چون برگهای بهاری، آبی باش چون آسمان و صورتی و جوان بمان مثال شکوفه های گیلاس...

 

شاد باشید...

 


پنج‌شنبه 29 آذر‌ماه سال 1386
یلدا مبارک...

بازم سلام. دوباره دلم هواتونو کرد.دلم هوای نوشتن کرد. راستش زودتر از اینا میخواستم بنویسم اما درسا بهم فرصت نمی دادن.اما امروز به بهونه ی شب یلدا اومدم بنویسم.

همیشه وقتی شب یلدا قصه ی مادر برزگ تموم میشد آخرش میگفت "پیر شی مادر... این عمر آدمه که توی یه چشم به هم زدن میگذره"...حالا بعد از سالها که جای خالیشون بینمون با هیچ چیزی پر نمیشه باز هرسال به یاد اون حرف مادربزرگ میفتم و باور نمیکنم که این قدر زود عمرمون میگذره...انگار همین دیروز بود...یلدای سال پیش بود که تنها توی خونه موندمو تا تونستم اشک ریختم و با خدا حرف زدمو درددل کردم...پارسال بدجوری دلم شکسته بود اما غرق عشق بودم...اونقدر عاشقانه دوستش داشتم که حتی تنها موندن با خیال اونو به بودن در جمع شاد و جشن زیبای یلدا ترجیح میدادم...من با عشقم تو خیالم یه جشن فوق العاده گرفتم...اما هرروز دریغ از دیروز...حالا چی؟حالا چه قدر عاشقم؟نمیدونم اما میدونم هیچ عشقی عشق اول آدما نمیشه...

 

 

بگذریم پاییزم با همه ی زیباییاش تموم شد...پاییز هزار رنگ که برای من شده فصل هزاران خاطره...خاطره شیرین عشق و خاطره ی تلخ جدایی...خاطره ی دل دادن و دل بریدن...خاطره ی آغاز و پایان...خاطره ی بودن ها و نبودن ها...عاشق بودن و عاشق نبودن...همه ی این خاطره ها و آغاز و پایان ها برای من توی همین فصل اتفاق افتاد...تو ماه آتیشی و داغ آذر دل بستم و در ماه مهر و عشق به ناچار دل بریدم...اما تنها از او دل بریدم نه از مهرش ...تنها پاییز برام فصل خاطره نیست تک تک ماه ها ی سال منو یاد خاطراتی میندازه که یادآوری شادیها و خنده هاش اشک شوق رو به چشمام هدیه میکنه...

حالا بعد از مدتها دیگه باور کردم که تمام زیبایی عشق و علاقه در رسیدن خلاصه نمیشه بلکه داشتن این همه خاطره فصل زیبایی از کتاب زندگیمو ورق زده...

 

"تکیه به شونه هام نکن... من از تو افتاده ترم.... ما که به هم نمیرسیم... بسه دیگه! بذار برم..... کی گفته بود به جرم عشق؟ یه عمری پرپرت کنم... یه گوشه ای کنج قفس... چادر غم سرت کنم.... من نه قلندر میشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ی حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همینو بس! غصه نداره...بی کسیم! قشنگیه قسمت ماست! که ما به هم نمیرسیم"

 

پاییز هزار رنگ چه متواضعانه و زیبا جای خودشو به زمستان سپیدرنگ میده و چه با شکوه که یلدا نقطه ی تلاقی این دو زیبایی خلقته.

همیشه از شنیدن اسم زمستون تصویر زیبایی توی ذهنم میشینه...تصویر یه جاده ی جنگلی پوشیده از برف که درختای بلند از دو طرف اون به هم رسیدن... سکوت زیبای اون تصویر با نجوای عاشقانه ای شکسته میشه.نجوای دو نفر عاشق که آروم و دست به دست هم میگذرن و بدون اینکه بدونن با حضورشون رنگی از عشق رو به پیکر یخ زده و سرد اطراف میپاشن و این زیباترین تصویر از زیباترین فصل خداست...

زمستون یه عاشقه که برای اومدن بیتابی میکنه ولی وقتی میاد همه ازش فرار میکنن و دلشو میشکنن...

زمستون زیباست چون پاکه...زیباست چون عاشقه...زیباست چون به رنگ خداست...چون صاف و بی شیله پیلست...چون یکرنگ و صادقه...

زمستونو دوست دارم شاید چون توی این فصل به دنیا اومدم...یه روز سرد زمستونی و میون اون سکوت دیووونه کننده صدای گریه ی یه کوچولو سکوت زیبای زمستون رو شکست و دلشو به سپیدی و عشق زمستون گره زد و شد دختر زمستون...

از نظر من عشق و زمستون دو واژه هستن که سالیان درازه که به هم پیوند خوردن هرچند که برای خود من فصل جدایی شد...

 

زمستون تن عریون باغچه چون بیابون

درختا با پاهای برهنه زیر بارون

نمیدونی تو که عاشق نبودی

چه سخته مرگ گل برای گلدن

گل و گلدون چه  شبها نشستن بی بهانه

واسه هم قصه گفتن عاشقانه

چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون

مث من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون

زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه

بهاره زمستونها برای تو همیشه

تو مثل من زمستونی نداری

که باشه لحظه ی چشم انتظاری

گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون

گلای کاغذی داری تو گلدون

تو عاشق نبودی ببینی تلخه روزای جدایی

چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون

بشینم بی تو با چشمای گریون

 

فکر نمیکنم تا حالا کسی به زیبایی مرحوم افشین مقدم زمستون رو توصیف کرده باشه...انگار برای اونم فصل جدایی بوده...احتمالا این ترانه برای خیلیامون تداعی خاطره میکنه!(اما شما نذارید چشمای نازتون اشکی شه)

به هر حال فرقی نمیکنه همه ی فصلای خدا قشنگه اما شب یلدا فقط یکیه...که امیدوارم امسال برای شما زیباترین و خاطره انگیزترین شب یلدا باشه و شاد شاد این شب قشنگو سپری کنید و عید زیبای قربان رو با شب یلدا به زیباترین شکل جشن بگیرید...

یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت...

"زندگی یک آرزوی دور نیست؛ زندگی یک جست و جوی کور نیست، زیستن در پیله پروانه چیست؟ زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست. گوش کن ! دریا صدایت میزند؛ هرچه ناپیدا صدایت میزند جنگل خاموش میداند تو را؛ با صدایی سبز میخواند تو را! زیر باران آتشی در جان توست؛ قمری تنها پی دستان توست. پیله پروانه از دنیا جداست؛ زندگی یک مقصد بی انتهاست هیچ جایی انتهای راه نیست؛ این تمامش ماجرای زندگیست..."

کاش همیشه قدر لحظه های خوشگل زندگیمونو بدونیم...

 

یلدای همگی مبارک...

 

 

 

 


شنبه 3 آذر‌ماه سال 1386
تولد دوباره...

سلام دوستای گلم.واقعا نمیدونم چه طور باید از همتون تشکر کنم.تو این مدت خیلی بهم لطف داشتید.مدام سعی کردین با حرفاتون بهم آرامش بدین.اغلب تشویقم کردید به اینکه زودتر آپ کنم حسابی شرمندم کردین آخه این روزا خیلی کم فرصت پیش میاد که بتونم سر فرصت آپ کنم اغلب دانشگاهم و آخر هفته هم اغلب خونه نیستم.اما خب این چند وقته به لطف شماها حسابی عوض شدم برای همینم هست که میگم نمیدونم چه طور باید ازتون تشکر کنم.قول داده بودم این بار که آپ میکنم حرفی از غم و غصه نباشه.راستش اولاش میخواستم به خودم تلقین کنم که غمی ندارم و شادم اما حالا که یه کمی وقفه ی بین پستام طولانی شد دیگه واقعا حرفی از غم برام نمونده به لطف همه ی دوستای خوبم و البته قولی که به چند نفر داده بودم.

راستش من یه کمی بی جنبه تشریف دارم.این بار از اونور بوم افتادم. راسته که همه ی اتفاقات بزرگ و متحول کننده یهیهو می افته.یه روز که چشم باز میکنی میبینی به خاطر اون همه اشکی که دیشب تا نیمه های شب میریختی حسابی عذاب وجدان داری و از خودت بیزاری به خودت قول میدی دیگه تکرار نشه و تصمیم میگیری به جای همه ی گریه ها بخندی.به همین راحتی تصمیم گرفتم دیگه فقط شاد باشم.با هر بهونه ی کوچیکی بخندم. به زمانی فکر کردم که  بهترین اتفاقاتی که توی زندگیم می افتاد تنها برای چند لحظه اونم به صورت تصنعی لبخند رو روی لبام می آورد.ازخنده و شادی و جمع شاد مردم بیزار بودم.خیابون و جاهایی که آدم زیاد بود نمی رفتم چون از دیدن شادی و خنده ی روی لبای مردم متنفر بودم.با خودم میگفتم این آدما چه طور این همه شادن در صورتی که من اینهمه غم دارم؟!!!در صورتی که من غمی نداشتم یعنی غمی که واسه خودم ساخته بودم در مقابل غصه  خیلی از آدما هیچ بود.

حالا مادری رو میدیدم که فرزند جوونش روی تخت بیمارستان و جلوی چشماش مثل گل پرپر میشه و اون جز اینکه دستاش رو به آسمون بلند کنه و با اشک به خدا التماس کنه کاری نمیتونه بکنه. یا مادر و پدری که با همه ی علاقه یی که به فرزندشون دارن حاضر نیستن اونو دختر خودشون بدونن و آرزو میکنن که کاش دیگه زنده نباشه. خانواده یی که ماه هاست از پدرشون بی خبرند در حالی که جنازه ی اونو کنار جوب در حالی پیدا میکنن که به خاطر تزریق بیش از حد مرده. اونوقت دیدم که غم عشق غم نیست اینا غمه و آرزو کردم که هیچوقت جای اونا نباشم.

به اون روزای پراز خالی که فکر میکنم از خودم بدم میاد چون حالا افسوس میخورم که میتونستم اون لحظه های خالی رو با صدای قهقهه هام پر کنم!حالا که فکر میکنم میبینم باید تا آخر عمر تاوان این سهل انگاری رو پس بدم.بنابراین به دنیا گفتم: آهای!وایسا دنیا من میخوام پیاده شم! به حرفم گوش نداد.لحظه ها و ثانیه ها بود که پشت سر هم می رفت.پس تصمیم گرفتم هرطور شده به این دنیای نامرد غالب بشم.در نتیجه دو سال اخیر زندگیمو فاکتور گرفتم و دوباره شدم 18 ساله.سنی که اوج سرمستی و خوشیم بود.شناسنامه ای چند ماهه دیگه شمع 21 رو فوت میکنم اما از خودم بپرسن میگم 18 سالمه.میخوام حقمو از دنیا بگیرم آخه دوسال میتونستم غرق شادی و خنده باشم و نبودم و حالا نمیذارم به همین راحتی دنیای بیرحم حقمو ازم بگیره. آره دوستای خوبم دیگه تصمیممو گرفتم و تک تک شماها به خصوص خدا که بیش از هر زمان دیگه ای هوامو داشت و حتی لحظه ای تنهام نذاشت و منو از اینکه مدتها حضور نابشو تو زندگیم نادیده گرفته بودم و غرق تنهاییم شده بودم شرمنده کرد تو گرفتن این تصمیم کمک کردین.

به بعضی از دوستام که حتی یک روز فراموشم نکردن و تنهام نذاشتن علی الخصوص از اونی که خیلی خیلی دوستم داره و ازم قول "فقط شاد بودن" گرفته مدیونم.

حالا به هر بهونه ای و حتی بی بهونه میخندم و شادم.از هر جشن و تفریح شادی استقبال میکنم و خیلی وقتا بیخودی میخندم.حتی لحظات فوق العاده دردناک و غمگین.طوری شده که به الکی خوش و سرخوش بین دوستام معروف شدم.شیطنتام تو دانشگاه دوباره داره شروع میشه البته اینبار بیشتر بین دوستام آخه خوبیت نداره همه دانشگاه بفهمن خل شدم.

راستش من واقعا عاشق بودم اما خب دیگه همیشه که نمیشه دنیا بر وفق مراد ما بگذره. عشق با خودش برام دوسال غم و اشک آورد اما همش در مقابل تجربه ای که برام داشت هیچه بنابراین فعلا دنبال غم حتی از نوع شیرینش هم نیستم مثل غم عشق اصلا به قول شهرام :

"تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه ..."

اون زمان از غم و غصه استقبال میکردم چون برام شیرین بود اما حالا میبینم که اونموقع هر روز و هر لحظه منتظر اتفاقی بودم که دوباره همه چی به هم بریزه واسه ی همینم این آرامش به همه ی اون اضطرابا می ارزه.

 

نه دلم تنگ نشده واسه ی دیدن تو

واسه بوی گل یاس واسه عطر تن تو

نه دلم تنگ نشده واسه بوسیدن تو

برای وسوسه ی چشمای روشن تو

چرا دلتنگ تو باشم؟چرا عکستو ببوسم؟

چرا تو خلوت شبهام چشم به راه تو بدوزم؟

چرا یاد تو بمونم تویی که نموندی پیشم

میدونم تا آخر عمر نه دیگه عاشق نمیشم

یه روز ابری و سرد رفتی تو از زندگیم

به تو گفتم بعد از این واسه هم غریبه ایم

از حقیقت تا دروغ فاصله خیلی کمه

نه دلم تنگ نشده تنها دروغمه

نه دلتنگ نمیشم

نه دلتنگ نمیشم

 

این ترانه رو که بالا نوشتم دوست دارم چون دیگه دلتنگی رو دوست ندارم چون با خودش اشک میاره. پذیرفتم که این دو سال قسمتی از زندگیم بود که کوله باری از تجربه برام داشت و شاید این وقفه بین زندگی شاد و شادیهای بی وقفم لازم بود. حالا هم عاشقم اما عاشق دوست داشتن و عشق.عاشق خنده و شادی.عاشق عشششششق...و معتقدم به این که گفتن:

"شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست!"

و چه بهتر که این اجبار رو هرچه شیرینتر طی کنی!...

 

یه درد دل کوچیک با خدا دارم و یه عذرخواهی هم بهش بدهکارم:

" همیشه کسی هست برای محبت و برای امید دادن،تو را میگویم تورا ای منادی عشق و محبت،ای که با دم مسیحاییت روحی از عشق و امید به زندگی من دمیدی.تا کنون از همگان می شنیدم شقایق اسوه ی عشق و دلدادگیست،اما تو به من فهماندی گل سرخ بهترین و عاشق ترین و مهربان ترین نماد عشق است.عشقی نه آتشین و    زود گذر بلکه عشقی ماندگار و فراموش نشدنی."

خدای خوبم، درسته که دیروز را سوزاندیم برای امروز ؟ امروزمان را گذراندیم برای فردا و فردایمان دیروزی دیگر است !!! واین است بازی پوچ ما انسانها اما تو بزرگی و بزرگی و بزرگ... تو ببخش منو که مدتها هر روزم تکرار روز قبل بود و اونی نبودم که میخواستی.شاید همونوقتم میخواستم که بهت ثابت کنم که تو امتحان عشق تو اول میشم! اما به چه قیمتی؟! به قیمت فراموشی عظمت تو؟خدای خوبم ببخش!ببخش که روزگاری آرزوی مرگ کردم و نعمت شاد زیستن رو نادیده گرفتم! بهم فرصت دوباره دادی و من ثابت میکنم که لایق این فرصت هستم...خدایا دستای سردمو هرگز از دستای گرمت رها نکن و حتی لحظه ای دیگر مرا به حال خودم رها  نکن...

"نگو کفر است اگر من کافرم ،باشد - نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم - نمی خواهم خدایم را به قدیسی بدل سازم که ترسی باشد از او در دل و جانم - نگو کفر است که سوگند یاد کردم من به خاک و آب و آتش بارها ای دوست - خدا زیبا ترین معشوق انسانهاست - خدا را نیست همزادی که او یکتا ترین عاشق ترین معبود انسانهاست"

 

 

و حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه میکنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی...

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود

آه!ای دریغ و حسرت همیشگی...

ناگهان چه زود دیر می شود...

این چند جمیه ی زیبا رو همیشه از قیصر امین پور به یادگار داریم و چه خوش گفت: که "ناگهان چه زود دیر می شود"

پس لحظه ها رو دریابیم شادِ شاد... و بدونیم که میشد حالا من و تویی که زنده ایم و فرصت زیبا زندگی کردن رو داریم به جای او زیر خروارها خاک آرمیده باشیم پس...

به پاس نعمت زنده بودن و نفس کشیدن که خدای خوب هنوز از تو دریغ نکرده و برای شادی روح او فاتحه ای نثار خاک سرد گورش کن...روحش شاد!

 

هنوز هم عاشقم و زنده...

عاشق باش و شااااد...


سه‌شنبه 1 آبان‌ماه سال 1386
از روز اول تا حالا...!!!

روز اول پیش خود گفتم
دیگرش هرگز نخواهم دید
روز دوم باز میگفتم
لیک با اندوه و با تردید
روز سوم هم گذشت اما
بر سر پیمان خود بودم
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه ی عاصی
در درونم های هو میکرد
مشت بر دیوارها میکوفت

روزنی را جستجو میکرد
در درونم راه می پیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
میشنیدم نیمه شب در خواب
های های گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین میخواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی؟
در میان گریه مینالید
دوستش دارم نمیدانی؟
مینشستم خسته در بستر
خیره در چشمان رویاها
زورق اندیشه ام آرام
میگذشت از مرز دنیاها
روزها رفتند و من دیگر
خود نمیدانم کدامینم
آن من سرسخت مغرورم
یا من مغلوب دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان
میکُشد این غم دگربارم
مینشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم

سلام دوستای خوبم.من همیشه شرمنده ی محبتای شما هستم.راستش اینبار حال و روز خوبی ندارم برای آپ کردن.دلم بدجوری گرفته.حال روحی و جسمیم فوق العاده خرابه.ممنونم که اینهمه بهم لطف دارین.منو ببخشین اگه اینبارم غمگین آپ میکنم.
میخوام یه کمی درد دل کنم تا سبک شم.بعد از چند روز تازه توانشو پیدا کردم.
آدم دیگه ای شدم.منظورم اینه که با اون آدم 2 -3 سال پیش کلی فرق کردم.روزگار حسابی با من و دلم سر ناسازگاری گذاشت.شاید این اعتراف برای بعضیا خوشحال کننده باشه چون مدتها پیش این روزگارو برام مجسم کرده بودن.
آره!من شکستم!به همین راحتی!یه روزی دل شکستم مغرورانه روز بعد عاشق شدم احمقانه و حالا شکستم بی بهانه.فقط چون عاشق بودم.این بهونه ی شکستنم بود.
اواسط آبان 84 بود.حس کردم دنیا برام یه جور دیگه شده.حس میکردم دلم مثل همیشه نمیتپه.بعضی وقتا که یه نفر خاصو میبینه تندتر میزنه.گفتم حتما از شرمه.شایدم نگاهای اون یه جوریه که این دل لعنتی اینطور به آب و آتیش میزنه...اما...زیاد طول نکشید که فهمیدم نه...عاشق شده بیچاره...دو سال تموم عاشقانه زندگی کردم.حالا معنی عشقو کم کم میفهمیدم.وقتی میدیدم دست و پام با دیدنش میلرزه،قلبم به تاپ تاپ میفته،زبونم بند میاد،اشک تو چشام حلقه میزنه،وقتی یه کمی دیر میکنه از نگرانی حال و روزمو نمی فهمم ، فهمیدم که سخت عاشقم.
عشقم دیده نشد.دو سال گذشت و حالا اواخر مهر 86 همه چیز برای همیشه تموم شد.
زندگیم رو به سراشیبی گرفت،ضربان قلبم کند شد،احساس و عاطفه تو قلبم جاشو گم کرد،دلتنگی دیوونم کرد،دلتنگی برای زندگیم، برای عشقم، برای ... .
حالا شب و روز جلوی چشام تاره.گفت فراموشم کن و من تنها برای به جا آوردن خواستش باید فراموش کنم.
راستی گفت غم نخور...هیچی نگفتم...قولم ندادم چون نمیتونستم.
شکستم بدجوری شکستم.این گردش تکراری روزگار حالمو به هم میزنه. روزی اونو شکستن و روزی من دیگری رو شکستم.حالا اون منو شکست...شاید به تقاص دل یه همجنس...
ولی هنوزم از خودم می پرسم دوسش داری یا نه؟ چه قدر عاشقش میمونی؟ چند ماه دیگه آیا واقعا همینقدر دوسش داری؟ و...
نمیدونم...واقعا نمیدونم...فقط اینو میدونم که حالا عاشقم. خیلی عاشق ولی فرداها رو نمیدونم.یعنی از همین فردا خبر ندارم و به جرات میگم نمیدونم بلایی که سر دلم اومد اجازه میده که تا چند روز دیگه که باز میبینمش به اجبار روزگار بازم دوسش دارم یا نه.امیدوارم عاشق بمونم.با همه ی عشقم باهاش خداحافظی کردم.با اشک بدرقش کردم تا بره عاشقی کنه.سخت ترین لحظات و حرف ها رو شنیدم و در عجبم که دووم آوردم.
حالا عذاب میکشم مثل دو سال سپری شده ولی با این تفاوت که اونوقت مطمئن بودم عاشقم و لااقل در خیالم اونو کنارم داشتم اما حالا...حتی در خیال اجازه ندارم...
تنها چیزی که الان ازش مطمئنم اینه که دوسش دارم.فعلا!حالا!همین حالا نه حتی دقیقه بعد...
یه دنیا غم دارم،اما نمیدونم تا کی میتونم بسوزم و بسازم...میخوام زندگی کنم و از این به بعد سعی کنم فراموشش کنم و شاد باشم.بشم مثل سابق فقط و فقط به یه دلیل: چون مامان امروز بهم گفت عزیزکم خواهش میکنم بشو همون دختر سابق.میخوام همیشه غرق شادی ببینمت.اشک تو چشام حلقه زد و بغض راه گلومو بست.مامان از غمم خبر نداره والا شاید بهم حق میداد.اما تنها به احترام مادر بودنش بهش قول دادم بشم دختر سابقش.شاد و بیخیال و سرخوش...
خدا خودش بهم کمک کنه...
دیگه توان نوشتن ندارم فقط میخوام بلند داد بزنمو بگم...

26/7/1386  همه چیز تموم شد...


خدایااااااااا مواظبش بااااااااش


سوال من از خدا:
خداااا! چرا عاشق شدم من؟
دیگه از دست این دل
یه شب آروم ندارم...
واااااای چرا تو این زمونه
شدم قربونی عشق
اسیر روزگارررم
روزا چشمای نازش
میشینه تو کتابم
شبا وقتی میخوابم
میبینمش تو خوابم
براش نامه نوشتم
قشنگ و عاشقونه
نوشتم با دو چشماش
منو کرده دیوونه
رو پله های سنگی
میشینم مات و بیدااار
چشام رو تور ابرا
سرم رو سنگ دیوااار
براش آواز میخونه
لبای سرد و بستم
میاد خورشید بازم من
هنوز اینجا نشستم
خداااا! چرا عاشق شدم من؟
چراااااااااااااااا؟؟؟؟؟
خدا میگه: خود کرده را تدبیر نییییست!!!
ای وای بر این دل ساده دلم!


شاد باشییییید...

 


چهارشنبه 11 مهر‌ماه سال 1386
عاشقم با تو یا بی تو...!

نمی دونم چی میخوام بنویسم اما برای یه بارم که شده می خوام حرفای دلمو بنویسم....

من نه فرشته ام ونه از جنس آسمون ،

و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده

، من فقط یه آدمم ، ( ساده دل تنهای کوچولو...نامی نداشت.نامش تنها انسان

 بود و تنها دارائی اش تنهائی...!! )

یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساسه

و گاهی هم زیادی مغرور ،

و شاید گاهی هم به خاطر از دست ندادن عشقش و از شدت دوست داشتن اون

 بد بین...

آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه ! !

اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن!!!

و یا نمی خوان حس کنن

وقتی بهشون می گی دوست دارم وقتی که تمام زندگیت شدن تازه یادشون

 میفته که باید برن

و تورو با تمام خاطراتت و درست زمانی که بهشون احتیاج داری تنها میزارن

و اون میره...به همین سادگی...!

به چه جرمی هنوز نمیدونم شاید به خاطر اینکه همه چیزتو به پاش ریختی

شاید به خاطر اینکه با همون سادگی بچگی بهش میگفتی دوست دارم 

۱۰۰۰ تا...!

میدونید انتظار خیلی سخته...بیشتر ار اون چیزی که فکرش رو بکنی...

تا حالا چشم به راه موندید؟ انتظار کشیدید ؟ مدت ها بشینی و انتظار بکشی..

 ولی آخرش.......

******

کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن ،

عشقشون یه طرفه نباشه..!

به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن ،

و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه

به همون خدای آسمونا اینا شعار نیست لااقل برای من نیست

ایناحرفاییه که از عمق وجود م بلند میشه و دوست دارم بخونیشون تا شاید

 باورت بشه که برای تو از همه چیزم گذشتم..

*********

من شکستم ،آری ! تو شکستم دادی

من غریبم !آری، تو غریبم کردی

تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندی

تو مرا بر در و دیوار بدی کوباندی

تو مرا از بودن  تو  مرا از من  و از ما و تو از پنجره ها ترساندی

تو مرا از فردا تو مرا از دریا ترساندی

من اسیرم !آری تو اسیرم کردی

بی خبر از باران تو کویرم کردی

من شکستم آری !تو شکستم دادی...

 

ولی من هنوز هم عاشقم...

 

 

 

 

 


سه‌شنبه 3 مهر‌ماه سال 1386
تنها برای تو می نویسم...

 

برایت می نویسم

 

فریاد کنم اندوه سال های نبودنت را


آنقدر از من دوری که برای رسیدن


تقویم قد نمی دهد


اما برایت می نویسم


از ته مانده غرورم


ودل تهی


و چشمهای منتظر


و دردی که با دیدنت تسکین می یابد


از همه وهمه که نشان نبودنت را میدهد

 

و تمام نامه ها را به آدرسی که ندارم پست خواهم کرد...

 

می خوام دوباره بنویسم شاید کمی تسکین بگیرم...

می خوام بگم چرا دنیای ما این جوریه؟

چرا با من با تو بد تا میکنه... بد تا کرد...!

چرا بعد این همه آشفتگی و دربه دری همه میگن زندگی کن؟

 آخه چه جوری...؟ من که کاری به کسی نداشتم...

داشتم نون عشقمو می خوردم...

به قول شما داشتم زندگی می کردم...

من که به همون دل خوشیهای کوچیکم قانع بودم...

چیزی نخواستم از این دنیا...

این وسط کی رشته الفت گسست... کی بد شد؟ من یا تو...

باشه حتما من بدم که باید بد ببینم...

لابد من باید تنها قربونی این عشق باشم...

من باید خودمو با این نبودنت تطبیق بدم...

من باید از کوچه های اقاقی خاطرات پای پیاده بگذرم...

گریه و حسرت تنها در وجوم من ریشه بزنه...

جوانیم هم به پای تو در این سرای دلتنگی میگذره...

حالا که نیستی می خوام منی نباشه...

بی وفایم  قطرات اشکهای بیگناهم میباره تندتر از همیشه...

کجایی... با که هستی... در خیال چه هستی...

خیابان و کوچه ای نمانده که خالی از یاد تو باشه...

با هر بار آمدن باران یاد تو بیشتر در فضای تاریک چشمام موج میزنه...

 قطرات سرشکسته نگاهم با آه و انتظار در قلبم رسوب میکنن...

میدونم دیگه بر نمی گردی...

 

 

خسته دل و تنها اسیرم در میان بودن و نبودن... میدانم کسی مرا نمی شناسد در این منزلگاهم که بیابانی لخت و عریان است... مکانی است که خودم برای زیستن انتخاب کرده ام حالا بماند خواسته یا ناخواسته... شاید برای یک لحظه غفلت در نگاهم به اینجا تبعید شدم... نمیدانم...فقط میدانم از طلوعی تا غروبی دیگر در اینجا تازیانه خور باد بی وفا شده ام... بوسه های آفتاب بی مهری هم بند بند وجودم را می سوزاند...  قطره ای از آسمان ابری چشمهایم سرازیر است... می خواهد بگریزد از این برهوت ولی نمی تواند... ولی من اگر هم بتوانم در اینجا می مانم در اینجا بودن بهتر از با تو بودن است...می خواهم بگویم از عشق بی پایان که حالا نافرجام شده است چه فایده گفتن... از اسمی کهنه بر روی کتاب گفتن چه حاصل... همه چی فانیه... دیگر حرفی نیست جز چشم دوختن به افق های دور و شاید هم دست نیافتنی...

و من هنوز هم عاشقم...


جمعه 30 شهریور‌ماه سال 1386
تا بدان هنگام عاشق خواهم ماند...

تا کسی از پشت فریاد بر بالین سکوت نیارامد،

یا که از تلاطم لحظه بال پرواز را به بینهایت نگشاید،

یا که از تراکم واژگان بی معنااما زیبا رویا نسازد،

تا بدان هنگام عاشق خواهم ماند.

تا زرد شدن سرود بهار،

یا پر شدن دستان تهی خواهش،

یا تا مرگ فاصله به پاس قدم هایت،

تا بدان هنگام عاشق خواهم ماند.

تا برفراشته شدن پرچم یأس بر فراز قله های نیاز،

یا گفتن تلخ حقیقت جدایی ،

یا تا خواندن اخرین مصرع شعر بی پایان چشمانت،

تا بدان هنگام عاشق خواهم ماند.

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم،

که گویا قبل از هر فریادی لازم است...

من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت...

در تهاجم با زمان...

آتش زدم... کشتم...

من بهار عشق را دیدم...

ولی باور نکردم...

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم...

من زمقصد ها،

پی مقصودهای پوچ افتادم...

تا تمام خوبها رفتند و

خوبی ماند در یادم..

من به عشق منتظر بودن...

همه صبر و قرارم رفت...

بهارم رفت...

عشقم مرد...

یارم رفت...

 


یکشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1386
سهم کوچک من!

هر کسی سهم خودش را طلبید

سهم هرکس که رسید

داغتر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود

سهم من چیست مگر؟

یک پاسخ؛پاسخ یک حسرت

سهم من کوچک بود قد انگشتانم!

عمق آن وسعت داشت!

وسعتی تا ته دلتنگی ها!

شاید از وسعت آن بود

که بی پاسخ ماند!!!

 


پنج‌شنبه 22 شهریور‌ماه سال 1386
دلتنگم...برای قاب سیاه چشمات!

کاش می دانستی

من سکوتم حرف است

حرف هایم حرف است

خنده هایم خنده هایم حرف است

کاش می دانستی

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم

کاش می دانستی

کاش می فهمیدی

کاش و صد کاش نمی ترسیدی

که مبادا دل من پیش دلت گیر کند

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند

من کمی زودتر از خیلی دیر

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد

تو نترس

سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد

کاش می دانستی

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست

تازه خواهی فهمید

مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه

دیوار اتاقش پر از عکس میشه

اما همیشه دلت واسه ی اونی تنگ میشه که نمیتونی

عکسشو به دیوار بزنی...


چهارشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1386
عشق ابدی...

برمی گرده....برنمیگرده

برمیگرده...برنمیگرده

برمیگرده...برنمیگرده

برمیگرده...برنمیگرده

.

.

.

نه!برنمیگرده...

عزیزم

اگر روزی وفای آدمیان

و پرواز ماهیان را دیدی

بدان که فراموشت کرده ام

پس بدان عزیزم

نه آدمیان وفا دارند

و نه ماهیان مجال پرواز

و بدان که... خیلی دوستت دارم!

 


چهارشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1386
منو ببخش عشقم!

من در این کلبه ی چوبی که همه

جای جایش آغشته به عطر تن توست

و در این لحظه که آمیخته است

عشق با هر نگه ساده تو

قلبی از عاطفه را، چشم پر خاطره را

به تو خواهم بخشید

تو که در این صبح سپید

چشم دوخته ای بر رخ من

و مرا می خوانی با صدایی که آمیخته است

به گل و سبزه و نور

...من تو را تا به ابد

تا زمانی که این قلب میل به تپیدن دارد

نازنینم

دوستت خواهم داشت!...

دوست دارم خیلی زیاد!اینو بفهم!!!

 دلم برای خودم تنگ شده...

      واسه دختر بچه ی چند سال پیش....

 

      دخترکی با یه قلب پاک و ساده!

 

      همون دختری که

 

      دلش واسه بارون تنگ میشد...

 

      به اتاقش سلام میکرد...

 

      برای گلها قصه میگفت...

 

      با سازش، درد دل میکرد...

 

      با عروسکاش حرف می زد...

 

      واسه پرنده ها شعر میخوند ...

 

      هر شب به ماه شب به خیر میگفت...

 

      به ستاره های آسمون دلداری می داد...

 

      به خاطر پرپر شدن یه گل به دست باد گریه میکرد...

 

     دلش برای تنهایی ِ ماهی قرمز حوضشون میسوخت...

 

     همون دختری که فکر می کرد خدا اونو نمی بخشه!

 

     چون دل گنجیشکا رو شکسته!...

 

     چون با پنجره ی اتاقش قهر کرده...

 

     خدا اونو نمی بخشه

 

         چون دختر بدی شده و واسه  مورچه ای که زیر پاش له شده فاتحه نخونده...

 

      چون دل کوچیکش پر از غمه...

 

      چون چشمای روشنش پر از اشکه...

 

      چون دلش واسه قورباغه ی سبز تو باغچه تنگ شده...

 

      خدا اونو نمی بخشه

 

      چون از تاریکی میترسه...

 

      باورم نمیشه که من همونم!!!

 

     خیلی از اون حال و هوا فاصله گرفتم....

 

     میخوام همون باشم که بودم....

 

     مهربون ... ساده... پاک... صمیمی!!!


چهارشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1386
فقط یک بار؟!
 

به من فرصت بده. فقط یک ساعت، نه فقط یک لحظه...

بگذار برای آخرین بار خوب نگاهش کنم.

زمین را از چرخش نکه دار!

دریاها را متوقف کن!

به پرندگان بگو بال نزنند...

به آدمیزاد بگو پلک بر هم نگذارند!

به پروانگان بگو شمه را فراموش کنند!

به بلبلان بگو دیگر نخوانند!

ای مرگ! فقط یک لحظه، فقط به اندازه ی باز شدن پنجره ی عشق،

فقط به قدر روئیدن نام او بر لبم، فقط...

چرا اینقدر زود آمده ای؟

فکر میکردم می توانم چند بهار نه صد بهار دیگر باشم

و برای گلهای میخک و شب بو شعر بخوانم.

فکر میکردم میتوانم صدها نامه ی دیگر برای چشمهای او بنویسم!

فکر میکردم میتوانم از آفتاب بالا روم و از نردبان شب پایین بیایم.

چرا آمده ای؟

آن هم اینگونه بی خبر و ناگهانی...

بگذار یک بار دیگر او را صدا کنم،

یک بار دیگر به او سلام بگویم،

یک بار دیگر به او بگویم:

دوستت دارم...

یک بار دیگر به او لبخند بزنم.

ای مرگ! به من فرصت بده دسته گلی تقدیم او کنم و

قلبم را نشانش بدهم!

بگذار دمی در قلب او زندگی کنم.

من هنوز همه ی مهربانی های او را کشف نکرده ام...

در غروب سرد عشق این جمله را با من بخوان

مرگ تو مرگ من است!

پس تمنا می کنم هرگز نمیر!!!


   1       2    >>